تبلیغات
احمد گرگانی

یادداشتهایی از سر دلتنگی

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:پنجشنبه 22 بهمن 1394-12:53 ب.ظ


بشنو از نی چون حکایت می کند     وز جداییها شکایت می کند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

زندگی با جدایی آغاز می شود و باجدایی هم پایان می پذیرد. پس هر زندگی در فاصله بین دو جدایی است. وجدایی غالبا دردناک است. برای همین نوزادان هنگام تولد گریه میکنند، برای اینکه از محیط امن وآرام که در بطن مادربوده اند، جدامیشوند. و هنگام مرگ که آخرین جدایی است، وابستگان متوفی با گریه او را بدرقه می کنند. اما این تمام داستان نیست. ازتولد تامرگ، ما بارها و بارها با جدایی آشنا می شویم. بسیاری از آنها سرنوشتی محتوم بنظر می رسند، مانند جدا شدن ازهمکلاسیها یا همدوره ای های سربازی، که بعد از اتمام آنها دوره ای دیگر در زندگی انسان شروع می شود. اما این خیلی دردناک نیست. ممکن است با بعضی از آنها دوستی را ادامه دهی وبعضی ها را هم بعد ازسالها که همکلاسی یا همدوره ای را دیدی، احساس می کنی حرفی برای گفتن ندارید، فقط یادآوری خاطرات گذشته.......

   اما ما جداییهای دردناک زیادی در زندگی داشته ایم. هرکسی که سنی از او گذشته باشد، لااقل در میانسالی محتملا جداییهای دردناک و غم انگیز داشته است . مرگ پدر یا مادر شاید پذیرفتنی باشد، هر چند دردناک است، اما مرگ دوست یا همسر یا برادر........ بسیار ناراحت کننده است. دردناکی هرجدایی بستگی مستقیم به میزان وابستگی طرفین دارد و میزان یا طول مدت افسردگی ناشی از آنهم به همان میزان وابستگی ارتباط دارد. وگرچه می گویند، ازدل برفت هر که ازدیده برفت، اما بعضی ها ممکن است از دیده چشم بروند، اما ازدیده دل چه؟ مگر به همین سادگی است؟

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر         کنایتیست که از روزگار هجران گفت

   جدایی قصه دراز دامنی است. سراسر ادبیات شرح این جداییهاست. چه مولانا که گفت:

بشنوازنی چون حکایت می کند               وز جداییها شکایت می کند

 وچه حافظ:

آن یارکز و خانه ما جای پری بود           سر تا قدمش چون پری ازعیب بری بود

 ........

از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد       آری چه کنم فتنه دور قمری بود

     

    چرا به موضوع جدایی پرداخته ام؟ مگرچه شده است؟ حقیقت اینست که موضوع جدایی فعلی من از نوع دیگری است. من از کوه جدا شده ام. شاید برای خیلیها این حرف مسخره بیاید، اما آنها از میزان وابستگی من به کوه بی اطلاعند :

   نمی دانم از چه سنی کوه پیمایی را آغاز کردم. فکر می کنم سالهای 53 یا 54 بود که اولین کفش کوهم راگرفتم. جای دوری نمی رفتم. دور و بر ناهارخوران و غالبا کتابی دردست می گرفتم، روی تخته سنگی می نشستم وکتاب می خواندم. آن زمان کوهستان خیلی خلوت بود، بعد ها دوستان جوان را ازچن سولی می اوردم و به کوه می بردم. از ناهارخوران پیاده تا آبشار دوقلو یا دوبرار ..........از سال 65 که در گرگان اقامت گزیدم، کوه رفتن من جدی تر شد. دوستانی را در کوه ملاقات کردم و گروهی تشکیل دادیم. اما من وسط هفته غالبا تنها به کوه می رفتم. درتنهایی احساس آرامش بیشتری می کردم. سالها گذشت، گروه از هم پاشید، دوستان به شهرهای دیگر رفتند. بارها کسانی را همراه می بردم و اگر کسی نبود، تنها می رفتم. همه فامیل و آشنایان می دانستند که نباید جمعه ها مزاحم من بشوند. کوه همیشه چون مادری مهربان مرا در آغوش خود می پذیرفت. در دامانش احساس آرامش می کردم، یک نوع یگانگی با طبیعت، دورشدن از روزمرگیها، احساسی خاص، احساسی چون احساس بودا در حالت نیروانا.

   اما موضوع صحبت ما ازجدایی بود: باید بگویم بارها و بارها با دردناکترین جداییها روبرو شده ام. دوستان بسیار عزیزی را از دست داده ام که هنوز که هنوز است، خاطره شان در نزد من بسیار عزیز هستند و دردناکترین جداییها برای من جدایی از آن یار بود کزو خانه من جای پری بود. اما اختر بدمهر از چنگ من بدر برد. سالهای بسیار بدی داشتم، آن ایام که آن یار بالابلند من در بستر بیماری بود. تنها پناهگاه من کوهستان بود. وقتی چاره ای نمی یافتم، به کوهستان پناه می بردم، گامهای تند و سریع بر می داشتم. در خلوت ترین جاها با صدای بلند می گریستم ، از بی پناهی و ناتوانی خود فریادهای جگر سوز می کشیدم.آه ای شاخه های پیچ پیچ درختان انجیلو شما خود شاهدید که در آن ایام برمن چه گذشت و چون از سر بی پناهی به خانه می آمدم، آن یار که بر جلو خان منظرم جلوه ای داشت، با نگاهی کنجکاو و کمی نا امید بر من نظر می کرد و خیلی آرام می گفت: آرام گرفتی؟ <کوشیدینگمی> و مگر کوشیمک به همین سادگی بود؟ در او نظر می کردم. به هم نظر می کردیم. نگاه از هم می دزدیدیم، هراسان بودیم. نمی خواستیم، نمی خواستیم که از هم جدا شویم، اما می دانستیم که این سرنوشتی ناگزیر است.به او می گفتم، ای کاش من بجای تو بودم، بچه ها مادر می خواهند. و او می گفت: این حرف را نزن. جای همچون تو پدری را من چگونه می توانم پر کنم.

   آه ای روزگار غدار، روزگار غدار

     آن یار را اختر بد مهر بدر برد. و من باز بارها و بارها به دامان کوه پناه بردم.

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز         که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

   سوزناکترین ترانه ها را می خواندم و از دیده اشک می افشاندم:

 گیتدینگ یونه قولاغیمده سنگ ملایم سوزلنگ قالدی

 نازلی گوزل گوزلریمده گولیب دوران گوزلنگ قالدی

 

زمان گذشت، زمان گذشت. گرچه ازدیده برفت، اما هرگز از دل نرفت. ظاهرا من با زمانه ساختم. تقدیره تدبیر یوق. به ظاهر می گفتم و می خندیدم. سه چیز آرامم می کرد: شعر، کوه و سومی بقول حافظ:

غم کهن به می سالخورده دفع کنید         که تخم خوشدلی اینست وپیر دهقان گفت

  احساس کردم که باید بیشتر به کوه پناه ببرم. راه دوری نمی رفتم تا زودتر به خانه برگردم. غالبا وسط هفته دو بار یا سه بار می رفتم و می آمدم. دوستی هم بود که نمی خواست من در تنهایی در خود فرو روم، زنگ می زد و جمعه ها با او به کوه می رفتم. چیزی که می خواستم خستگی بود، خستگی جسم، باید خود را خسته می کردم، تا شبها کمی آسوده تر بخوابم. تا آنکه دوستی دیگر پیدا شد. به راه های کوتاه من قانع نبود. مثل بزغاله ورجه وورجه می کرد و از من می خواست به راه های دورتر برویم. محیط خانه کمی آرام شده بود و من احساس کردم می توانم به این دوست نو رسیده حال بیشتری بدهم . پس رفتیم و رفتیم. دوستانی دیگر پیدا شدند. و باز جوانانی دیگر از شهرها و روستاهای اطراف، همه مشتاق و آرزومند. مشتاق راه های دور، قله های ندیده، چشمه های ننوشیده. و دوستان باز افزون شدند. افزونی دوستان باعث نشاط خاطر من شد. دورانی دیگر آغاز شد. و من از شوق دیدار این دوستان در جمعه ها روزهای هفته را سپری می کردم.

   مسیرهای تند و دشوار، صعودهای نفس گیر، فتح قله ها ،زبله، تلنبار، لنده، شاهوار و هنگام فتح قله ،گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی. در مسیر های سخت هنگام خستگی یاران، ترانه ای را طنین افکندن، یا شعری را با صدای بلند خواندن. آتش افروختن در برف وباران.

  آه که چه شعرها که خوانده نشد و چه آوازها که در کوه طنین نیافکند و آن آتشهای اهورایی، آتشهای اهورایی. و آن شبهای جمعه، آن زنگهای تلفن: فردا چه ساعتی؟فردا کجا؟    .... فردا به سردانسر خواهیم رفت، فردا به زبله ، تلنبار، مازوکش.......

  

   اما ناگاه نهیب حادثه ای؟! ! اتفاقی ساده، دردی در زانو و احساسی ناگوار از اینکه نمی توانی حتی به سادگی راه بروی. زنگها را مایوس می کنی. چشمها را به انتظار می گذاری. یک هفته، یکماه، چندماه،  و می بینی می توانی جمعه ها در خانه بمانی و با حسرت این شعر حافظ بخوانی:

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود      دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

  می توانی جمعه ها در خانه بمانی، تلویزیون نگاه کنی . می توانی از دور به کوه چشم بدوزی و ببینی که می توان بدون کوه هم به زندگی ادامه داد. اما چه ادامه ای؟ با حسرتی در دل:

آه ­از این ­جور و تطاول­که ­در این ­دامگه ­است    و ای­ از آن ­عیش­ و تنعم­که ­در آن محفل بود

 

  آه ای کوه های مرتفع، ای قله های سر به فلک کشیده. ای زبله مغرور وای تلنبار گردنکش،  بدرود. ای آب سرد پیر میشی وای قله بلند شاهوار و ای لنده کوه سرکش، بدرود. وای چشمه گوارای مازوکش بدرود. بدرود. بدرود. چرا که مرا دیگر دیداری با شما نخواهد بود.

  و درود بر شبهای جمعه ساکت، درود. دیگر کسی بمن زنگ نمی زند. احمد، فردا دیر از خواب بر خواهی خاست. خمیازه ای و نگاهی از دور به کوه .شبی است تاریک و سنگین:


     بو گیجانگ توملوگی نیچیکسی آغیر

     یرینگ یاغیرنی سی آغرامدان یاغیر

    یا سویگی گونشی دوغسین داغلاردان

    یا دا سن روحیمی تازه دن دوغیر

 

 گرچه از کوه محروم شده ام با تمام تلاشی که کرده بودم:

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز      چه توان کردکه سعی من و دل باطل بود

 اما نا امید نیستم:

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرغیب   باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور


باز جای شکرش باقیست، دو یار دیگرم با من هستندکتاب و شعر. پس رو بسوی کوه بنگر و بگو: درود و بدرود:

  

روز وصل دوستداران یاد باد          یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی ایام چون ­زهر­ گشت      بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران ­فارغند­ از یاد من          از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند وبلا             کوشش آن حقگزاران یاد باد

گرچه صد ­رود است درچشمم مدام     زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند       ای دریغ از رازداران یاد باد


البته من می دانم یاران از یاد من فارغ نیستند. همیشه بیاد من هستند.همچنانکه من همیشه بیاد آنها هستم.

 

                                                         شب جمعه 7/5/1389

     




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در باره ی کتاب "روزگار بی قراری" نوشته مصطفی نوری

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:پنجشنبه 14 آبان 1394-04:47 ب.ظ

   عنوان کتاب ناخودآگاه آدم را به یاد رمان های عاشقانه می اندازد. اما با دیدن نوشته ی "مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ 1325-1320 " در ذیل عنوان اصلی، متوجه می شویم کتابی تاریخی است. این کتاب، مقطعی از تاریخ معاصر یعنی 5 سالی که مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ بوده را بررسی کرده است. ناشر این کتاب، سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران است. نویسنده خود از کارکنان و پژوهشگران آن سازمان می باشد. به همین جهت اسناد فراوانی در دسترس او بوده است. وی علاوه بر اسناد آن سازمان همچنان که خود در مقدمه گفته، از کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، مرکز اسناد ریاست جمهوری ایران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، اداره اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه و موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران استفاده کرده است. نویسنده به اسناد بسنده نکرده حتی به کتاب های داستان، خاطرات و دیوان اشعار مرتبط با وقایع نیز اشاره کرده است. علاوه بر همه ی این ها، تحقیقات میدانی نیز انجام داده و با بازماندگان بسیاری از شخصیت هایی که نامشان در کتاب آمده، مصاحبه کرده است.

  کتاب از 10 بخش و یک سخن پایانی تشکیل شده است:   

  در بخش اول با عنوان "میراث برجای مانده" به سال های قبل از 1320 نحوه ی غصب و تصرف املاکِ ملاکین توسط رضاشاه، تبعید مالکان معترض و تشکیل اداره ی املاک اختصاصی، تاسیس کارخانه ها و راه آهن و آمدن مهاجران ترک آذری به شهرهای صنعتی مثل شاهی و بهشهر پرداخته است.

بخش 2 در مورد هجوم ارتش سرخ و نحوه ی اشغال گرگان و مازندران مفصلاً توضیح داده شده است.

 بخش 3 به طغیان و یاغی گری افرادی که بر اثر ضعف نیروهای ژاندارمری و ارتش، سر به طغیان و تمرد زده بودند، اختصاص داده شده است.

در بخش 4 به اعتراضات ملاکینِ زمین از دست داده و بخش 5 و 6 در مورد گذران مشقت بار زندگی و خروش کارگران می پردازد.

 بخش 7 به فعالیت های نیروهای اشغالگر شوروی در منطقه ی تحت نفوذ خود پرداخته، و همینطور در بخش های 8 و 9 به تاسیس حزب توده ی ایران، قیام افسران خراسان و ... پرداخته  است. در بخش 10 تاسیس حزب دمکرات تحت رهبری قوام و درگیری های بین هواداران حزب دموکرات با حزب توده و ... مفصلاً گزارش شده است.

   در سخن پایانی، نویسنده مروری اجمالی به سال های اشغال مازندران و گرگان توسط نیروهای شوروی داشته، در واقع یک جمع بندی مختصر و با این پارگراف کوتاه و مفید به پایان برده است: ص 273 "دوره ی پنج ساله ی 1325-1320 که با اشغال ایران توسط قوای متفقین، درگیری های احزاب و اتحادیه ها، برآمدن یاغیان و گردنکشان، و فعالیت ملاکین و خوانین همراه بود، در کنار مشقات دیگر سال های جنگ که بر سر مردم سایه افکنده بود، روزگار ناآرام، ناپایدار و پر از حادثه و رویدادهای غم بار را به همراه آورد، که بدون شک تاثیرات مترتب از آن سال ها دامن گیر مردمان مازندران، گرگان و ترکمن صحرا بود."

   در شب جمعه 26/6/1394 در فرهنگسرای قابوس شهرستان گرگان جلسه ی نقد و بررسی این کتاب با حضور نویسنده و دیگر فعالین فرهنگی برگزار شد. مصطفی نوری (نویسنده کتاب)  ابتدا توضیحاتی در نحوه ی نگارش و علت آن بیان کرد. متاسفانه به علت تیراژ اندک کتاب در چاپ اول (500 نسخه) و پخش اندک آن در سطح شهر گرگان ( فقط 5 نسخه) بسیاری از دوستان موفق به تهیه ی  کتاب و خواندن آن نشده بودند. اما باز هم انتقادات و پرسش هایی مطرح شد، از جمله:

 1- به حزب توده بیش از اندازه پرداخته شده به طوری که شاید بتوان گفت، این کتاب تاریخ حزب توده در مازندران و گرگان است. نویسنده در پاسخ گفت که ما ناچار از قبول وقایع تاریخی هستیم و حزب توده هم در آن زمان حزبی فعال، فراگیر و تاثیرگذار بوده است.

2- یکی از حاضرین جلسه گفت: نویسنده سعی کرده است در مورد حضور اشغال گران  شوروی سیاه نمایی کند، در صورتیکه حافظه ی شفاهی و نقل قول هایی که از پیرمردان شده، عکس آن را نشان می دهد. یکی از ترکمن های حاضر هم گفت که پیرمردها می گفتند: روس ها هیچ وقت از مردم چیزی به زور نمی گرفتند. اگر شیر یا ماست هم تقاضا می کردند، در عوض صابون یا سکه های منات می دادند.

3- بعضی از حضار هم از چگونگی اعتماد به اسناد و نوع برداشت از آن را سوال کردند در این باره نویسنده گفتند که سعی کرده با تطبیق اسناد مختلف، سندی را که نزدیک  به واقعیت تشخیص داده، لحاظ کرده است.

4- نگارنده این مقاله هم که در جلسه حضور داشتم چند مورد سوالات و انتقاداتی را مطرح کردم، از جمله:

 الف) علی رغم عنوان کتاب "مازندران و گرگان در اشغال ارتش سرخ"، بیشترین توجه به مازندران بوده است.  به عنوان مثال در بخش اول ( میراث باقی مانده) که در مورد تصرف و غصب اراضی کشاورزی توسط رضاشاه بوده، تماماً و فقط در مورد مازندران نوشته شده و کوچکترین اشاره ای به تصرف زمین های ترکمن صحرا و نظام بیگاری در این منطقه نشده است.

ب) در بخش 3 ( طغیان و یاغی گری) که درباره ی ناامنی و یاغی گری در زمان اشغال مازندران و گرگان بوده باز هم در 23 صفحه تماماً در مورد ناامنی و یاغی گری در مازندران گزارش شده و در مورد ترکمن صحرا فقط یک بار آن هم در پاراگراف پایانی آمده است. در همانجا جهت اطلاع نویسنده عرض کردم که بعد از اشغال و ضعف و فقدان نیروی انتظامی در منطقه؛ محمد آخوند گرگانی نماینده وقت ترکمن ها در مجلس از نخست وزیر وقت می خواهد که امنیت ترکمن صحرا را به او بسپارد و او هم از خدا خواسته قبول می کند. او معتمدین خود را به عنوان مسئول امنیت منطقه انتخاب می کند به عنوان مثال "ملا گوندوغدی الهیاری" را در کوموش دپه، "امان محمد نظری" معروف به آنابای ( پدر یارجان آخوند) را در آق قلا و "گوک صوفی" را در گنبد می گمارد. آن ها هم معتمدین خود را با عنوان امنیه استخدام و به حفظ امنیت منطقه می پردازند.

ج) در بخش 4 ( غوغای زمین) باز هم تماماً به مبارزات ملاکین مازندران پرداخته شده و کمتر اشاره ای به مبارزات ترکمن ها بر علیه املاک شده است.

د) در صفحه ی 171  نویسنده در مروری به گذشته و وقایع تاریخی، ماجراهای عثمان آخوند نوشته است: "در واکنش به این اقدام، دولت مرکزی قوای دولتی را به صحرای ترکمن گسیل داشت. جان محمدخان فرمانده لشکر شرق مشخصاً عازم ترکمن صحرا شد و ترکمن های شورشی به شدت سرکوب شدند و گوک صوفی، عثمان آخوند و تنی چند از هواداران شان به شوروی گریختند."

بنده در همان جلسه عرض کردم که جان محمدخان مناطق شرقی ترکمن نشین یعنی از آشخانه تا مراوه تپه را اشغال کرد و گنبد و غرب ترکمن صحرا توسط سرتیپ زاهدی و سرهنگ حکیمی تصرف شده است.

در کتاب روزگار بی قراری آمده است که گوک صوفی به شوروی گریخت ( در زمان سردار سپه قبل از 1305 ) اما در صفحه  144 کتاب گفته شده توسط قوای شوروی دستگیر و به شوروی برده شد (سال   1324 ) . ، اگر گوگ صوفی در سال 1304 به شوروی گریخته باشد، پس چرا در سال 1324 توسط آن ها دستگیر و به شوروی برده می شوند.

البته مصطفی نوری؛ نویسنده کتاب گفتند که برای من هم جای سوال بود، ولی هیچ سندی در این مورد پیدا نکردم. ظاهراً گوک صوفی دوباره به ایران برگشته و چون در اصل تبعه ی شوروی بوده، ماموران ارتش سرخ او را دستگیر کرده به شوروی فرستادند.

در خاتمه باید اذعان کنم، کتاب روزگاری بی قراری، کتابی کاملاً سند محور بوده و از این منظر  قابل ارجاع برای محققان می باشد. در حال حاضر جای خالی چنین کتاب هایی در استان کاملا مشهود است. این کتاب می تواند الگویی برای محققین به ویژه دانشجویان رشته ی تاریخ باشد.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مرد آغانئنگ حکایاسی

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:چهارشنبه 20 خرداد 1394-10:22 ب.ظ

  مرد آغا،  اورتا یاشلی، غاریب و سادا آدام. اوُنونگ مونونگ غاپئسئندا ایشله یار.  اوُل - بی ایش بویورسا ایشدن غایتمایار. عایالی قربان بی بی بوُلسا دوُقما دوُقایار، که چه باسیار و شیدیپ گوٌن اوُنگوشئقلارئنی آیلایارلار. بیر گوٌن قربان بی بی أرینه قاراپ «دأده سی اؤیده زاد اوُد غوُیبر یوُق،غایرات اتده دوٌزه گیت، تاپان توپانئنگی آلدا گِل» دییأر . مرد آغا بوُلیار دییپ دوش توُرباسئنی گرشینه آلئپ یئرتئجاق چارئغئنی گه ییپ،چاپغئچ الینده دوٌزه طاراپ اوغرا بریار . یولدا اؤز - اؤزی پیکره گیریپ،«های غاریبلئق، غاریبلئق هاچان بیزدن ال چکرسینگ بیلمه یأرین، مرد غاریپ، مرد بای بوُلارمئقا » دییأر. شو پیکیرلر بیلن، توُرباسئنی یرده غوُیوپ،چابغئچ بیلن غاراغان، چئراتان، گؤرسه چاپماغا دوریار. دؤرت ته وه ره گینه سر ادیب گؤرن اوُد غوُیبری یئغناپ بیر یرده اوٌیشوٌریأر. سوُنگرا طاناپ بیلن غایئم دانگئپ، «یا یارادان» دییپ آرقاسئنا آلئپ اوُبا غارشی اوغرا بریار. گوٌن اوُرتا غوُلای. هوُوا غئزغئن، غارا دِره باتئپ یؤرأپ باریار. بیر گؤرسه داشئراقدان بیر آدامئنگ غاراسی گؤروٌنیأر. مرد آغا «وه بو کیمکأ، غئزغئن هوُوادا نأدیپ یؤرکأ» دییأر. غوُلایلاندا گؤرسه، بو آدام یئقئلارغا غوُلای سوساپ، تبسیرأپ، دوُداقلاری غوراپ، زوُردان سالام بریأرده: «دایی من آج ـ سووسئز، دادئما یتیش» دییأر. مرد آغا یوٌکوٌنی یرده غویوپ، دوش توُرباسئندان بیر کیچیجک کوٌیزأنی آلئپ بیر کأسه سوو اوزادیار. بیر بؤلک غاتئجا چؤرِک هم اؤنگوٌنده غوُییار. اوُل آدام سووی ایچیپ، سوُنگرا چؤره گی سووا باتئرئپ ایمأگه دوریار. مرد آغا گؤرسه شوُل آدامئنگ یوٌزی نورانا بوُلیار. غوُرقوپ ایچیندن «جان خودای، جئنمئقا، آرواخمئقا نأمه کأ؟» دییأر. اوُل آدام آنگلاپ «غوُرقما، من خئدئر» دییأر. مرد آغا : آی هر کیم بوُلسانگ بوُل مانگا دگمه سنگ بوُلیار» دییأر. خئدئر دییأر: منگ آدئمی اشیدمه دینگمی؟ مرد آغا «آی اشیدسم اشیدن دیرین، یؤنه من هاولئقماچ، گیدجک» دییأر. خئدئر اوُنی ساقلاپ، «دور» دییأرده. «سن منی اؤلوٌمدن ساقلادئنگ، من سنی بایئتجاق. یؤنه بیر شرط بیلن اوُل هم غالان عؤمروٌنگ یارئنی بایاتجاق. سن مانگا آیت، باشدان بایاجاقمی یا ـ دا سونگقی یارئنئمی ؟»

مردآغا، تأزه خئدئر دییلیأن بیر زاد اشیدِنینی دوییار، یؤنه چئندان باردیر اویدمایانمئش. پیکره گیریأر. اوُندا خئدئرا باقئپ «اؤیده بیر عاقئللی عایالئم بار، واقت برسنگ شوُنگ بیلن گنگه شه یین» دییأر. خئدئر بوُلسا: منی گؤره نینگی عایالئنگدان باشغا هیچ کیم بیلمه سین. ارتیر شو یره گل من سانگا غاراشئپ دورون. کپ غوتاراندا، خئدئر غایئپ بوُلیار.

   مردآغا یوٌکوٌن گرشینه آلئپ،چالاسئم اؤیه غارشی اوغرا بریار. اؤیه بارانی شو دور. عایالئنی ایچه ریک چاغئرئپ، گؤرِن زادلارئنی گوٌرروٌنگ بریپ، عایالئنا شیله ماصلاحات بریأر: اؤنگدن بای بوُلوپ سوُنگرا غارئپ غالساق آغئر دِگِر، حأضیرغارئبلئق بیلن بوُلی بِرِیلی، سوُنگرا بایاغایلی.

اوُندا قوربان بی بی عایالی: یوُق، خئدئرا باردا آیت، بیز شو واقت بای بوُلجاق دی.

مردآغا عایالئنئنگ عاقئللی دئغئنی بیلیأردی. غارشئلاشئپ دورمادی. ارتیری گؤرسه خئدئر غاراشئپ دور. اوُندا خئدئرا، «بیز شو واقت بایاجاق» دییأر. خئدئر بوُلسا: سیز بایارسئنگئز، یؤنه، یونه کی بایاماق بوُلماز. سیز هم اوروندا بوُلونگ.

مردآغا حوُشلاشئپ اؤیه غارشی اوغرابریار. یوُلدا بیر چؤکِکده گؤرسه عاجاپ اوُت بیتیپ دیر. اوُتدان گچمه یأر. اوُتی یئغئپ گرشینه آلئپ اؤیه باریار. اوُتلاری سئغئرئنگ اؤنگونه دؤکوٌپ دورقا، گؤرسه اؤی ایچردن سس گلیار. باقسا ایکی سانی سؤوده گأر، قوربان بی بینگ دوُقان هالچاسئنئنگ اوٌستوٌنه اوُنگوشمانی دورلار. بیری یدی غوُیون برجک، اوُل بیری سکیز غوُیون برجک، آخئردا بیری اوُن غوزولاجاق غوُیون بره یین دییپ هالچانی ایه بوُلیار. اوُل بیری ده، قوربان بی بیأ یوٌزله نیپ،«ایندیکی هالچانگ منگکی دیر باشغا بیرینه برأیمه» دییأر. اوُندا قوربان بی بی، «آی سنده اوُن غوزولاجاق غوُیون گتیر، گره گینگ هالچا بوُلسون» دییأر.

  الغاراض. غوُیونلار اکیز غوزولایارلار. مرد آغانگ سئغئری سوٌیدلی بوُلیار. بیر ایکی یئل گچندن سوُنگ غوُوجا غوُیونلی بولیارلار. قوربان بی بینگ هالچالاری ـ دا یره قاقمایار. غوم دییپ توتانلاری غئزئل بوُلیار. شیده ـ شیده بایایارلار. مرد غاریپ، ایندی مردبای بوُلیار. بیر گوٌن قوربان بی بی مرد آغانی چاغئرئپ، یانئندا اوُتوردیار: دده سی، خودای بیزی گؤزله دی. بیزده حالقی گؤزله مه لی . غافئدان گه له نی بوُش غایتارما، چوُپان چوُلوغئنگا آجی سؤز آیتما. اوُل کؤینه جه چارئغئنگی دا دولدان غئسدئرئپ غوُیدوم، کیمدیگینگ یادئنگدا بوُلسون .

  شوُندان سوُنگ، یالانگاچ گؤرسه لر، گیدیریأرلر. آچ گؤرسه لر ایدیریأرلر.یتیملری اؤیریأرلر. یوُلاغچینی اؤیه چاغئرئپ، دوُیوریارلار . مردبای، ایندی مرد ساخی آدئنی ـ دا غازانیار. اوُنگ ساخئلئغی چارتاراپا یایرایار.

  گچیأر واقت؛ یازلار، گوٌیزلر، یئللار گچیأر. مرد آغانگ اوُغلانلاری اولالیار. اؤزی بوُلسا اوُرتا یاشدان گچپ، ساچلاری چالارئپ اوغرایار. بیرگوٌن آتئنگ اوٌستوٌنده، چوُپانلارئنگ خابارئنی آلایئن دییپ باریارقا، دوٌزده گؤرسه بیری دور. بو کیمکأ دیپ، یاقئنلاندا، گؤرسه خئدئر. ها دیپ ادیلن وعده یادئنا دوٌشیأر. مرد آغا آتدان دوٌشوٌپ سالام بریأر. اوُندا خئدئر وعدأمیز یادئنگدامی؟، دییپ سوُرایار. مرد آغا: هوُوا یادئمدا سن بیزی کؤپ یئل بایاتدئنگ، تانگری یالقاسئن. ایندی ده نأمه دیسنگ بیز تاییار. وعدأمیزه گؤره سن ایندی بیزی شوُل اؤنگکی غارئبلئغا اؤویرمالی . خئدئر: دوُغری دیر آیدیانئنگ. یؤنه بو بیر سئناغدی . سن هم ـ ده خاص سنینگ عایالئنگ قوربان بی بی ، بو سئناغدان اوٌستوٌن چئقدئنگئز. من شیله بیر ساخئلئغا آد غازانان آداملارئنگ بایلئغئنی آلماغا حاقئم یوُق. سیز شیله ساخئلئق بیلن عؤموٌر باقی بای بوُلوپ گچرسینگیز.

                                                                                          احمد گرگانی

                                                                                                                          روستایی ساده آدم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یوُلاغچی

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:چهارشنبه 26 فروردین 1394-09:34 ب.ظ

قادیم زامانلاردا بیر یوُلاغچی بیر یردن گچیپ باریارقا باشغا بیر آداما ساتاشیار. سالومألیک، وألیک، دیییشیپ حال اوحال سوُراشیارلار. : دایی نیرأ باریانگ؟، دییار.

- شوُل گؤروٌنیأن اوُبا باریان.

- آی اوُندا من هم سانگا یوُلداش بوُلایئن، من بو یوُلا نأبلد.

- بوُلار ـ بوُلار، دیییپ اوُل آدام غایتارغی بریار. بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، یوُلاغچی: دایی یوُلی کِسسنه، دییأر.

اوُل آدام گؤزوٌنینگ غئتاغی بیلن باقدی ـ دا: هی ده، یوُلی کِسِرله می، نأمه دییأنگ سن؟ یوُلاغچی سِسین چئقارمانی گیدیبریأر. ینه بیر نِمه یوُل یؤرأنلریندن سوُنگ، گؤرسه لر ایکی تایحان اؤکوٌز بیلن یر سوٌروٌپ یؤرلر. "های! الله قووات آرمانگ"دییأرلر. دِنگلریندن گِچندن سوُنگ، یوُلاغچی: شولار، اکیپ سوُنگرا اییأرلرمی، یا اؤنگوٌندن اییپ سوُنگ اِکیأرلرمی؟ دیییپ سوُرایار. اول آدام: هی ده اِکمه دیک زادئنگی ایییپ بوُلجاقمی، نأمه دییأنگ سن؟ دییأر.

 ینه یوُلاغچی سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا یتیپ باریارقالار، گؤرسه لر بیر اؤلینی جایلاماغا آلئپ باریارلار. ینه یوُلاغچی: شو آلئنئپ بارئلیان آدام، اؤلوٌمی یا دیریمی؟ دیییپ سوُرایار.  اوُل آدام ینه ده غئیاـ غئیا باقئپ: ای!  جان دُوغان اؤلِنسنگ آلئپ باریارلاردا، هی ده دیرینی گؤموٌپ بوُلارمی؟ دییأر.

 یوُلاغچی ینه ده سِسین چئقارمان گیدیبریار. اوُبا گیرنلرینده اوُل آدام چالاراغاـ دا، «اؤیه گیدِیلی» دییأر. یوُلاغچی بوُلسا «بیر چای ایچأیسگأ یامان یوُقجاق دأل» دیییپ اوُنگ ائزئنا دوٌشوٌپ اوغرایار. اوُل آدام ایچیندن عاجاپ «توُرا دوٌشأدیم ـ اوُو، بو سامسئغی نأهیلی باشئمدان ساوارقام» دیییپ آیدانئنا اؤکوٌنیأر. نألأچ اؤیوٌنه التیأر. «بار گیریبر» دیییپ، بیر اوُتاغئنگ غاپئسئنی آچیار. سوُنگرادا اوُنی أسگِرمأنی سئغئر یاتاغا گیریپ اوُنی ـ مونی اِدن بوُلیار. امما اؤیده بیر غئزی بارمئش. اوُل مئهمان گله نینی گؤروٌپ، هایدا ـ های چای داماق تاییارلئق گؤریأر. واقت گچیأر، هنیز دأده سی مئهمانئنگ یانئندا اوُتورمانی شوُل داشاردا گوٌیمه نیپ یؤر. آخئر دأده سینینگ یانئنا بارئپ: «دأده نأدیپ یؤنگ مئهمانی یکه غوُیماق ادبسیزلیک بوُلار.گلن مئهمانا حوُرمات غوُیمالی، یانئندا اوُتورمالی دیر» دییأر. اوُندا دأده سی: آی غئزئم یوُلدا ساتاشایدی. بیلمه یأن دألیمی، سامسئقمی. نأدیپ باشئمدان ساوجاغئمی بیلمه دیم، دییأر.

نأمه اوٌچین بِی دییأنگ دأده؟ دیییپ، غئز سوُرایار. دأده سی: «ایلکی باشدان ساتاشامئزدا مانگا یوُلی کِس دیدی». اوُندا غئزی: «آی دأده! یوُلی کِس دییأنی، گوٌرروٌنگ بِر، واقت گچه نینی بیلمأن غالارئس، یوُل کسیلن یالی بوُلار دیدیگی دیر». دأده سی: «ایکی آدام یر سوٌروٌپ، بوغدای اکیپ یؤردی. مندن، شولار اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا اؤنگوٌندن ایییپ سوُنگرا اِکیأرلرمی؟» دیییپ سوُرادی. اوندا غئزی: «اوُنگ دییأنی شوُلار اؤز یاغدایلاری بیلن اِکیپ سوُنگرا اییأرلرمی یاـ دا بِرگأ، گؤرگأ گیریپ اِکیأرلر می، دیدیگی دیر.»

-آی غئزئم! سنده قاراز دوُغئرلادا. مونگا نأمه دییأنگ، یوُلدا گؤرسِک بیر جنازا آلئپ باریارلار.مندن، «شو آلئنئپ بارئلیان آدام اؤلیمی یا دیریمی؟» دیییپ، سوُرادی، من هم ، « هی ده دیرینی گؤمِرلرمی، اؤلِنسِنگ آلئنئپ بارئلیار»، دیدیم. غئزئم ایندی آیئد، شو آدام ساغمی؟

 - واخ دأده! دوٌشوٌنمأنسینگ، اوُنگ آیدیانی، شوُل اؤلِن آدامدان یاغشی آد، یاغشی اوُغول، غئز غالدئمی یاـ دا غالمادئمی؟ غالان بوُلسا، شوُل آدام دیری، یوُغسا چئندان اؤلوٌپ دیر، دیدیگی دیر.

بو گپلر غوتاراندان سوُنگ، غئزئنگ دأده سی پیکیره گیدیأر. غئزئنئنگ عاقئللی دئغئنی هم بیلیأردی. «وه، شیله بیله من یالنگئشان مئقام» دییأر. غئزی: «دأده غاتی یالنگئشئپسئنگ، مئهمانئنگ یانئنا بار، گرک زادئنگداغی بوُلایماسئن، یانئندا اوُتور.» اوُل آدام بو گزک مئهمانئنگ یانئنا بارئپ، یانگادان حال ـ اوحال ادیپ، حوُرمات سئلاغئنی آرتدیریار. ساچاق یازئپ، چای داماق بریپ، گِپله سه ادبلیجه جوُغاپ بریپ، اؤنکی اده نینی یوجاق بوُلیار. مئهمان، بیر زادئنگ اوٌیدگأنینی آنگیار. اوُندا سوُرایار: «دایی نأمه بوُلدی، یؤروٌشینگ، بوُلوشئنگ اوٌیتگه دی ده؟» اوندا اول آدام:

- آی، سنینگ یوُلداقی آیدان زادلانگا دوٌشوٌنمأندیم، ایندی دوٌشوٌندیم. مئهمان بوُلسا:

- نأهیلی دوٌشوٌندینگ؟

- غئزئم دوٌشوٌندیردی، دیار. مئهمان:

- شو عاقئللی ـ باشلی غئزی گؤروٌپ بوُلمازمی، دییأر. اوُل آدام غئزئنی چاغئریار، غئزی غاپئنگ آنگئرسئندان: «دأده نأمه گرک»، دییأر. اوُندا: «گِل شو ساچاغی یئغنا»، دییأر. غئزی اوتانجئراپ گیریپ سالام بریأر. مئهماندا سالامئنا جوُغاپ بریپ، بیشیرِن طاغامئندان قادئردانلئق بیلدیریأر. گؤرسه بیر گؤرمه گِی، بوُی سیراتی یترلیک، آوادانجا غئزمئشئن.

غئز اؤیدن چئقاندا، مئهمان، اؤی ایه سینه یوٌزله نیپ: «منینگده بیر ادبلی، ادرمن اوُغلوم بار شوُنگا غئز گؤزلأپ یؤروٌن، بیز غارئنداش بوُلساق نأهیلی؟ اؤی ایه سی: «اوُنی غئزئم بیلن ماصلاحاتلاشمالی بوُلیارئن»، دییأر.

گپینگ غئسغاسی، آخئر، غئزدا راضی بوُلوپ، دورموشا چئقدئلار. اولی توُی توتدولار.

........

سِبأپ بیلن، منده شوُل اوُبادان گچیپ بارشئما. شاغالانگ ـ شوغالانگ سِس اشیدیپ، بارسام گؤرسم لانگنگئرا چالئپ، شادلئق ادیپ دورلار. «آی گلیبر ـ گلیبر»، دیدیلر. توُیلارئنی غوتلاپ، جان ساغلئقدا و آغزی بیرلیکده اوزاق یاشاماقلارئنی آرزوو اتدیم. سوُنگ غازانلاری دوٌشوٌردیلر. مِجیمه لرده چِکدیرمأنی دوُلدورئپ، مئهمانلانگ اؤنگوٌنده غوُیدولار. منده غارنئمی دوُیورئپ، دعا اتدیم. خوُشلاشئپ گلیأرکأم، غازانلانگ بیریندن بیر اتیلجه سوٌنک آلئپ، صحرانگ اوُقوجئلارئنئنگ  بیری دن بیری کؤک دوٌشِر، برِرین دیییپ، گلیأرکأم بیر گوٌجوٌجِک الیمدن آلئپ غاچدی.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطرات سفر به اینچه و ...

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:شنبه 22 آذر 1393-11:01 ب.ظ

 نه فقط در این روز و روزگار که در هر روز و روزگار دیگری هم، داشتن دوستان مشفق چنان نعمتی است که به شکرانه‌اش گزاردن دوگانه‌ای واجب می‌شود. و من خوشبختم که از این دوستان بسیار دارم و از این نظر وام‌دار دوگانه‌های بسیارم.

می‌دانیم که کشور ما کشوری تعطیلات خیز است و ما از نظر تعطیلات رسمی در جهان رتبه اول را داریم. تعطیلات یک روزه، تعطیلات دو روزه و تعطیلات بین التعطیلین. و از قضا تعطیلات وسط هفته خصوصا که دو روز باشد، بسیار کسل کننده است. من البته شغلم آزاد است، یک کشاورز روستایی ساده آدم بیش نیستم، اما باز هم تعطیلی تاثیر خودش را می‌گذارد. روزی، دوستی از آن دوستان مشفق که گفته آمد، زنگ زد و گفت که هفته آینده دو روز تعطیلی هست و ما برای آن دو روز برنامه‌ای چیده‌ایم، قرار است که گشت و گذاری در شرق استان گلستان و غرب استان خراسان شمالی داشته باشیم. برای آن روز آماده باش. البته آن دوست مشفق با لحن تحکم‌آمیز نگفت. اما با ملاطفت و ملایمت خاصی تحکم خود را ابراز کرد آیا به خاطر داشتن چنین دوستی که برای من برنامه چیده و مرا از دو روز تعطیلی کسل‌کننده و رخوت و خمودگی آن بدر می‌آورد، دوگانه شکرانه واجب نمی‌شود؟

باری طبق قرار در روز موعود صبح خود را به گنبد رساندم، و از آنجا با سه نفر از دوستان سوار بر مرکب سفید آن دوست راهی کلاله شدیم در کلاله همدیگر را یافتیم. ده نفر بودیم با سه مرکب. بعد از آن دوستان کلاله‌ای راهنمای ما شدند و ما پشت سر آنها به راه افتادیم من که در بغل دست نشسته بودم راحت‌تر می‌توانستم، مناظر اطراف را ببینم. طبیعت گوکلان، همیشه برای من که عاشق کوه هستم زیبا و جذاب بوده و هست. در سمت راست ما غالبا کوه‌های نسبتا بلند که در بعضی جاها جنگلهای طبیعی و در بعضی جاها جنگل مصنوعی که عموما کاج کاشته شده بود، سطح وسیعی هم داشت، ناخود آگاه مرا به فکر می‌برد که نه بابا یه کارهایی هم در این مملکت شده. باری از کناره غربی روستای گلی داغ گذشتیم و به راهمان ادامه دادیم. تک تک مسیرها در خاطرم نیست، اما فکر می‌کنم از روستای لهندر نیز گذشتیم. در طی مسیر از مناظر زیبا لذت می‌بردیم و البته راهنمایمان نیز هر از چند گاه ما را متوقف می‌کرد و به دیدن مناظر خاص دعوت می‌کرد. درخت چناری کهنسال یا هر منظره دیگری. و دوستان دوربین به دست با شعفی کودکانه ذوق می‌کردند و مرتب عکس می‌گرفتند. به روستای اسلام‌آباد رسیدیم. یکی از همراهان گفت که اینجا، یک روحانی هست که شبها بعد از نماز شب، مختومقلی‌خوانی دارد و اهل شعر و ادب است، به دیدار او برویم. این روحانی با روی باز از ما استقبال کرد. در محضرش نشستیم و از بیاناتش فیض بردیم. از شعر گفت، اینکه خواستگاهش کجاست. خواستگاه تاریخی آن. و اینکه سخن اول باید در دل بنشیند. همانند موسیقی که فهمیده نمی‌شود اما بر دل می‌نشیند و بسیاری از این سخنها، که برای من اولین بار بود که از یک روحانی یا آخوند ترکمن چنین سخنانی می‌شنیدم. و به این نتیجه برسم که قرائت‌های مختلف از دین و مذهب هست و هر که قرائت خاص خود را بیان می‌کند.

روستای اسلام‌آباد که نام قدیمش شاه‌پسند بوده و یک مرکز زلزله ‌نگاری هم دارد، بنظر می‌آید روستایی جدید التاسیس بوده، خیابان‌بندی‌هایش جدید بنظر می‌آید لوله‌کشی آب نداشت، هر جا هر جا شیر آب بود و زنها و بچه‌ها با دبه از آنجا آب می‌بردند. (مرد ها را ندیدم که آب ببرند.)

باری از روستای اسلام آباد گذشتیم. من همچنان از فرصت بغل دست راننده بودن استفاده می‌کردم و فارغ از دغدغه رانندگی از مناظر زیبای طبیعت اطراف لذت می‌بردم. کوه‌ها دیگر مناظرشان متفاوت شد. مناظر جنگلی جای خود را به کوه‌های خشک داد راهنمای ما البته همچنان ما را متوقف می‌کرد و این بار به جای دعوت به تماشای مناظر می‌گفت: از اینجا قشون فلان سردار گذشته و قوم ترکمن را سرکوب کرده و ما علاوه بر افزایش اطلاعات تاریخی ناخودآگاه صدای سمضربه‌های اسبان قشون ستمکار را می‌شنیدیم. صدای مردانی که مستاصل نمی‌دانستند چه بکنند و صدای ضجه زنان و بچه‌هایی که به این سو و آن سو می‌دویدند. و چهره سران قوم که از سر ناچاری بخاطر نجات قومشان تن به خفت و خواری می‌دادند. و چه بسیار سران قوم که متهم به سازشکاری و یا خیانت شده‌اند و باید در لحظه حالت خاص آنها را درک کرد و به قضاوت نشست.

بگذریم. ما در حال زندگی می‌کنیم. از پاسگاهی گذشتیم. به منطقه خراسان شمالی رسیدیم. به منطقه اممند. منطقه‌ای تاریخی، سرزمینی حاصلخیز، کشتزار گندم و پنبه. چنان که در گذشته کارخانه پنبه‌ای هم داشته‌اند از اممند گذشتیم. و طبق قرار قبلی که دوستان کلاله‌ای گذاشته بودند به روستای کوچکی به نام چشمه رسیدیم. روستایی نسبتا عقب مانده. آب لوله‌کشی نداشت. گاز نداشت. خانه‌ها بعضا کاهگلی و یا ساده بودند، اما در همان خانه ساده، میزبان ما مردی با روی گشاده، ذره‌ای از ناشادی از وجود چنین مهمانان ناخوانده‌ای در صورتش حس نمی‌کردیم البته چندان هم ناخوانده نبودیم. میزبان در حد توانش از ما پذیرایی کرد. روستای اممند و چشمه با نام قربان شادی عجین بوده است. قربان شادی مردی مردمی، کاریزماتیک که در عین حال که خصوصیات مردمش را درک می‌کرد، از وضع و حال زمانه هم بی‌خبر نبود. عکسی از او دیدیم با کت و شلوار و کراوات، و بنظر می‌آمد مردی روستایی اما در زمان خود مدرن بوده است.

باری، صبح بعد از صرف صبحانه به سوی روستای اینچه حرکت کردیم. از مناظر زیبای کوه‌های نیمه بلند و خشک لذت می‌بردیم. در جایی راهنما ما را متوقف کرد و ما را تشویق به تماشای منظره‌ای خاص کرد که واقعا دیدنی بود. منظره روستای اینچه از بلندی. در سمت راست کوه و در سمت چپ هم کوه، و در فاصله بین این دو رشته کوه، روستای اینچه قرار داشت. یکی از دوستان که طاقت نیاورد  و ذوق‌زده از تپه بالا رفت. یکبار تپه دست راست و باز از تپه سمت چپ. زیبایی و عریانی طبیعی همه را به وجد آورده بود. در کشتزارها تازه گندم کاشته بودند و با دستگاه آبیاری بارانی مشغول آبیاری بودند- نشان از پیشرفت تکنولوژی- اینچه که بنظر یک شهر کوچک می‌آمد تا یک روستا. وارد هم که شدیم انواع تابلوهای سر در مغازه ها، نشان از رونق اقتصادی آن داشت. روستای اینچه محل زندگی دوردی خان که یکی از خوانین بزرگ ایل گوکلان در دوره پهلوی اول و دوم بوده است. دو خاطره از او به یادم هست. یکی خاطره خانوادگی و آن اینکه محمد آخوند در حمله قشون روسیه تزاری به ترکمن صحرا در جنگ جهانی اول، زخمی می‌شود و به دوردی خان پناه می‌برد و در بجنورد مداوا می‌شود . وی این مطلب را در یکی از نطق‌های پیش از دستور خود بیان کرده است. محمد آخوند نماینده ترکمنها در مجلس شورای ملی بوده است. خاطره دوم در مورد دوردی خان مربوط به سرتیپ زاهدی است که قصد سرکوبی خان جنید را داشته اما شکست سختی می‌خورد و در حین هزیمت به دوردی خان پناه می‌آورد و دوردی خان او را از طریق بجنورد راهی تهران می‌کند. دوردی خان بیش از صد سال زندگی کرده است.

مقصد ما در روستای تازه‌یاب که وصل به اینچه بود، منزل محمد ایشان برادرزاده صحت ایشان شاعر معروف بود. او مردی هفتاد و اند ساله، گشاده‌رو و بسیار شیرین سخن. گفت که اهل سفر نیست و بنظر در کنج خانه، عارفانه زندگی می‌کرد از صحت ایشان گفت از عشق او و سیر سیاحتهایش. و از پدر خود عبا ایشان نیز سخن گفت. معلومات دینی و ادبی او خوب بود. در سخنانش بجا از آیات قرآن و اشعار مختومقلی یا صحت ایشان استفاده می‌کرد. دوست داشت حرف بزند. و راهنمای ما که جمع را معرفی کرد و معلوم شد که بیشتر دوستان اهل ادبیات و فرهنگ هستند، انگیزه او را برای سخنرانی بیشتر می‌کرد. مستمع صاحب سخن را سر ذوق آورده بود. کتابخانه او را دیدیم. یکی از کتابها که بسیار قطور بود و می‌گفت که آن را به 13شتر خریده‌اند. و یادم نیست این کتاب متعلق به صحت ایشان بود یا عبا ایشان. وسواس خاصی در نگهداری کتابها داشت و ما هم به او حق می‌دادیم. از محضر او مرخص شدیم. در حیاط خانه اجاقهای گلی و تل هیزم  وجود داشت. معلوم بود از گاز کشی خبری نیست. پوشش زنان شبیه به پوشش زنان یموت بود. و معلوم بود ارتباطات کار خود را کرده. پوشش قدیمی زنان گوکلان بنظرم کمی دست و پاگیر بود. دیدن زنی جوان بر پشت رل یک پراید که همراهانش نیز زن بودند، برای ما جالب بود. نشان از جسارت و اعتماد بنفس زنان امروزی و شکستن تابوهای قدیمی.

بعد از آنکه در منزل دایی یا پسردایی راهنمایمان در اینچه چایی خوردیم و خیلی هم به ما چسبید، باز سوار بر مرکبها راهی شدیم. هوا ابری بود. نشانی از آفتاب نبود و من جهات اربعه را گم کرده بودم. راهنمایمان ما را در مکانی بنام قوری میدان متوقف کرد بساط نهار و چای بر پا شد. قوری میدان، دشتی وسیع بود، با علفهای صحرایی و گیاه آتریپلکس که زیاد کاشته شده بود. همانند همان کاجها که در کوهها کاشته شده بودند. آتریپلکس را برای حفظ خاک و ترمیم مراتع توسط کارکنان اداره منابع طبیعی کاشته بودند.

بعد از صرف نهار  بر مرکبها سوار شدیم، راننده مرکب ما جایش را با من عوض کرد مثل اینکه متوجه شد که هنگام رانندگی نمی‌توان اطراف را خوب تماشا کرد. اما دیگر دیر شده بود. هوا رو به تاریکی می رفت. آخرین منظره زیبایی که دیدیم، منظره روستای گلی داغ از بلندی شرق آن روستا بود. از دوستان خداحافظی کردیم. با تشکر از بانیان این سفر و با امید دیدار بعدی.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بگنج خان (بگنجعلی خان)

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-06:56 ب.ظ

مقدمتا باید عرض کنم مدتی است که تاریخ شفاهی در نزد محققان و صاحب نظران اهمیت پیدا کرده است. در این راستا، دوست محققی که دانشجوی دکترا در رشته ی تاریخ می‌باشد، از من خواست، هرچه اطلاعات شفاهی خانوادگی در مورد بگنچ خان دارم را بنویسم. من پسر کوچک محمد آخوند گرگانی و نسل هشتم بگنج خان می‌باشم. من به این دوست گفتم، اطلاعات من بسیار اندک است و او به نقل از استادش گفت، اطلاعات هر چند اندک باشد باید ثبت شود. اطاعت امر کردم و با مراجعه به کتب تاریخی و دانسته‌های شفاهی خانوادگی مطلب زیر را در مورد بگنج خان به نگارش درآوردم. امید است که مورد قبول علاقمندان قرار بگیرد. در ضمن خوشحال می‌شوم اگر عزیزانی اطلاعات بیشتری در مورد بگنج خان دارند، مرا از معلومات خود بی نصیب نگذارند.

          بگنج خان یا بگنجعلی خان از سران طایفه داز در زمان نادر شاه افشار در روستای قیزلار در حاشیه اترک در شمال ایران زندگی می‌کرده‌ است. در زبان ترکمنی دو پسوند "بای" و "خان" دارای معانی خاصی هستند. "بای" به کسی گفته می‌شود که دارای اموال زیاد و به خصوص گوسفند و گاو و غیره باشد. اما "خان" به کسی گفته می‌شود که توان مدیریتی، سرکردگی و بسیج سیاسی و اجتماعی و نظامی ایل را داشته باشد. بگنج خان هم دارای چنین ویژگی بوده است.

            آن طور که در منابع تاریخی آمده است ایل قاجار در زمان شاه عباس صفوی به شمال استرآباد در قلعه مبارک آباد (آق قلعه کنونی) کوچانده شدند تا جلوی هجوم و تاخت و تاز ترکمن ها را بگیرند (995 ه.ق.). اما ایل قاجار با توجه به زبان مشترکی که با ترکمن‌ها داشته‌اند، با آنها روابط حسنه‌ برقرار نموده و با هم به مراوده و داد و ستد می‌پرداختند. در سال های 1150 ه.ق. رهبر این ایل "محمد حسن خان" بنا به روایاتی، خواهرزاده بگنج خان بوده است. در موخره کتاب "خوجام بردی حان" نوشته "شابنده" (اواخر قرن 18 و اوایل قرن 19 میلادی) صفحه ی 119( موخره به قلم آنا نپسف استاد تاریخ) اشاره می‌شود که محمد حسن خان در خانه دایی خود بگنج عالی بگ به مدت 25 سال زندگی کرده است. و از جنبش های ترکمن‌ها چه در گرگان و چه در خیوه خبر داشته است. او می‌گوید: مختومقلی شعر"عالی سیزینگ" را به خاطر محمد حسن خان سروده است. این مورد یعنی نسبت فامیلی محمد حسن خان با بگنج خان چه درست باشد چه نادرست، بهرحال محمد حسن خان با بگنج خان رابطه حسنه‌ای داشته است. چرا که وقتی محمد حسن خان مورد غضب نادرشاه قرار می‌گیرد، به بگنج خان پناه می‌برد. نادر شاه عده‌ای را مامور می‌کند که محمد حسن خان را از بگنج خان تحویل بگیرند. ظاهرا ماموران بگنج خان را تهدید می‌کنند و می‌گویند در صورت سرپیچی مورد غضب نادرشاه قرار خواهند گرفت. بگنج خان و سران ایل به شور می‌نشینند. آنها در وضعیت دشواری قرار می‌گیرند. از یک طرف یک دوست که با آنها پناه آورده و از طرف دیگر نادر شاه که در اوج قدرت خود بوده و احتمالا به آنها حمله کرده و ایل را مورد تاخت و تاز قرار داده به آوارگی بکشاند. در نهایت سران قوم، منفعت ایل را ترجیح داده تصمیم می‌گیرند محمد حسن خان را تحویل نادر بدهند. قربان بخت زن بگنج خان که در گوشه‌ی خانه (آق اوی) شاهد این گفتگوها بوده، تحمل نمی‌کند و چارقد خود را از سر برداشته به میان سران قوم می‌اندازد و می‌گوید "شما اگر از نادر می‌ترسید زیر این چارقد پنهان شوید، من نمی‌گذارم کسی را که به ما پناه آورده تسلیم دشمن کنید". سران قوم شرمنده شده از تصمیم خود برمی‌گردند و محمد حسن خان را با یک نوکر و دو اسب و یک باز شکاری به صحراهای شمال فراری می‌دهند. ( این ماجرا نشان می‌دهد از یک طرف تحویل پناهنده عمل شرم‌آوری بوده و از طرف دیگر شاید واقعا محمد حسن خان خواهرزاده بگنج خان بوده و قربان بخت به این خاطر از وی حمایت کرده است و البته نفوذ زن‌ها را نیز نشان می‌دهد.)

           آنها به فرستادگان نادرشاه می‌گویند، ما خبری از محمد حسن خان نداریم. محمد حسن خان در صحرا آواره بوده، توسط باز شکاری به شکار می‌پرداخته تا آن که یک روز باز شکاری می‌رود و دیگر برنمی‌گردد. آنها از ناچاری یکی از اسبها را کشته و این گونه به زندگی خود ادامه می‌دهند. اسب دوم را نیز می‌کشند و می‌خورند. و پس از آن در حال مرگ  بودند که عده‌ای می‌آیند و خبر می‌دهند که نادرشاه کشته شده است. (این مطلب در کتاب ناسخ التواریخ تالیف محمد تقی لسان الملک سپهر در صفحه ی 16 و سعید نفیسی در صفحه 49 کتاب "تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران در دوره ی معاصر" آمده است.)

            شرح اینکه بعدا محمد حسن خان چه کرد را به عهده‌ی تاریخ نگاران می‌گذاریم. او البته جنگهای بسیاری کرد و عاقبت کشته شد(1172 ه.ق).  پسر او "آغا محمد خان قاجار" در سال 1210 ه.ق. به سلطنت نشست. و روایات شفاهی خانوادگی که بعد از این داریم این است که آغا محمد خان حالا به خاطر خدمتی که بگنج خان به پدرش کرده بود یا به خاطر خویشاوندی، روستای گوزن فارس در دهستان ملک در 20 کیلومتری شرق استرآباد یا گرگان کنونی را به بگنج خان یا به فرزندان او بخشید.

          بعد از این ماجرا ما اطلاعات خاصی در مورد بگنج خان نداریم. فقط می‌دانیم یکی از سرداران بزرگ آغا محمد خان به نام خوجام بردی خان از روستای قیزلار یا آی‌قیز بوده است. اینکه او چه نسبتی با بگنج خان داشته، اطلاعی در دست نیست، تنها می‌دانیم که او از طایفه ی داز و اهالی منطقه‌ی آی قیز بوده است. آن طور که در موخره‌ی  کتاب خوجام بردی خان نوشته‌ی شابنده آمده، حتی لطفعلی خان زند را هم خوجام بردی خان شکست داده است. او بالاخره در دشت مغان بر اثر بیماری در می‌گذرد.

         فرزندان بگنج خان بهره‌ی مالکانه روستای گوزن فارس را می‌گرفتند. بعدها یا به خاطر دوری راه و یا به هر دلیل دیگری در این امر وقفه افتاده است. محمد آخوند گرگانی ( 1260 1346ه.ش) که نسل هفتم بگنج خان بوده در بخارا تحصیل می‌کند و بعد از پایان تحصیلات علوم دینی به روستای قیزلار برمی‌گردد. خانواده‌ی آن‌ها بعدا به روستای چن سولی در حاشیه‌ی رود گرگان در 18 کیلومتری شرق آق قلا کوچ  می‌کنند. بعدها در دوره‌ی ششم مجلس شورای ملی در سال 1305 به نمایندگی از طرف ترکمن‌ها به مجلس راه می‌یابد. محمد آخوند سند گوزن فارس را یافته و دوباره مالکانه‌ی آن روستا را بدست می‌گیرد. البته قناتی داشته‌اند که هر سال با هزینه خود لایروبی می‌کرده‌اند. این قنات از میان روستای گوزن فارس رد می‌شده و هنوز هم دایر است. در پای این قنات اهالی شالی می‌کاشته‌اند و طبق عرف آن زمان درصدی از محصول را به مالک می‌داده‌اند. این امر تا سال 1342 که نظام ارباب و رعیتی لغو شد، ادامه داشته است.

        از گوزن فارس به سمت نواحی ترکمن نشین 15 تا 20 کیلومتر اراضی بکر و نیمه جنگلی بدون سکونت بوده است. البته اهالی قره تپه داز در فصل‌هایی برای چراندن احشام خود به نواحی بالا دست کوچ می‌کرده‌اند. اما سکونت دائم نداشته‌اند. محمد آخوند، برادر کوچک خود "عطاخان" را تشویق می‌کند که در قسمت شمال گوزن فارس سکونت گزیده شروع به آبادی اراضی نموده، کشت و زرع نماید. عطاخان در سال 1308 ه.ش به محل عطاآباد کنونی کوچ کرده شروع به کشت و کار می‌نماید. به دنبال او عده‌ی زیادی از اهالی قره تپه داز و بعد ها از روستا های دیگر به آن محل کوچ کرده هر کدام سعی در آباد کردن اراضی می‌کنند. وجه تسمیه عطاآباد نیز به همین منظور است. نگارنده هم اکنون در روستای گوزن فارس دارای زمین کشاورزی می‌باشم.

      صحبت ما البته از بگنج خان بود. اما من خواستم ادامه‌ی تاثیر و ردپای او را در حال حاضر هم بیان کرده باشم.

      ترتیب شجره از بگنج خان تا محمد آخوند:

1-بگنج خان، 2-بابا خان معروف به باباخان سخی، 3-قلیچ صوفی، 4-الله یار، 5-آلیار، 6-عطاجیق بای، 7-محمد آخوند


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دختران دشت

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:پنجشنبه 1 خرداد 1393-11:22 ق.ظ

دختران دشت

 

        سال ها پیش دختر خانمی دانشجو از کشور هلند آمده بود تا در مورد آداب و رسوم ترکمن ها تحقیق کند.  او دانشجوی کارشناسی ارشد در رشته مردم شناسی بود. و بنا به توصیه پدرش که پزشکی گرگانی بوده و به ترکمن ها علاقه داشته ، می خواست پایان نامه تحصیلی اش را در مورد ترکمن ها بنویسد. او چند تحقیق درباره آداب و رسوم ترکمن ها در دهه چهل هجری شمسی را خوانده بود و حالا بعد از چهل سال می خواست بداند که آیا آن آداب و رسوم مخصوصا رسم ازدواج و انتخاب همسر تغییر کرده است یا نه؟

        به راستی هم، ما که در بطن جامعه زندگی می کنیم، در لحظه متوجه تغییرات رسم ها نمی شویم، اما اگر به گذشته های دورتر برگردیم و خاطراتمان را مرور کنیم، متوجه تغییراتی شگرف در این امر می شویم: اگر صد سال و یا حتی60-70 سال به عقب برگردیم، خواهیم دید که جوامع قوم ترکمن و دیگر اقوام در حالتی بسته و در خود فرورفته زندگی می کردند. در این جوامع فرد از خود اختیاری نداشت. خانواده و قبیله در مورد فرد تصمیم می گرفتند. در وا قع فرد هم تحت حمایت و هم تحت استبداد خانواده و رسوم قبیله ای بود. به عنوان مثال رسم ازدواج، نوزاد دختری به دنیا می آمد، حتی در بدو تولد و یا یکی دو سال بعد مادربزرگی یا پدربزرگی می گفت این عروس من است و تمام. و پسر و دختر تا دست چپ و راست خود را بشناسند یعنی در 10-12 سالگی عروس و داماد می شدند. و آن رسم فرار از دست پدر و عمو ها و برادران بزرگتر عروس که تا آنها به داماد اجازه نمی دادند، داماد حق روبرو شدن با آنها را نداشت، که ممکن بود سا لها طول بکشد. و عروس هم بعد از دو شب ماندن در خانه داماد به خانه پدرش بر می گشت و دو سال حداقل می ماند و داماد بیچاره اگر می خواست عروس را ببیند با چه مکافاتی روبرو می شد. باید تو سط کسی به عروس پیغام می داد تا جای ملاقات را مشخص کنند و وای اگر داماد نگون بخت توسط بزرگتر های عروس دیده می شد، با چوب وچماق دنبالش می کردند و  . . . اکنون که به گذشته می نگریم، آیا این رسم ها را مسخره و مضحک نمی یابیم؟ چه عواملی باعث بوجود آمدن چنین رسمی شده است را نمی دانم. از طرفی ازدواج با دیگر اقوام که چه عرض کنم، با دیگر طوایف ترکمن هم بندرت پیش می آمد. و اگر پیش می آمد انگار دختر نگون بخت مانند سنگی که به ته چاهی انداخته شده باشد از خانه و خانواده خود دور می شد. آن سرود  معروف "اجه جان " که می گوید اگر به چاه عمیقی سنگی بیاندازی  فرو می رود و اگر به بیگانه دختر بدهی گم می شود و می رود مادر جان. یادگار همین موضوع است. و در ازدواج رسم دیگری هم رایج بود و آن جداسازی از نظر خلوص نژادی بود. ترکمن ها به دو دسته ی ایگ و قول تقسیم می شدند. ایگ ها نژاد خالص و قول ها آمیخته با اقوام دیگر بودند. و ایگ ها با قول ها وصلت نمی کردند تا اصالت نژادی شان حفظ شود. این رسوم و اعتقادات در مورد ازدواج صدها سال ادامه داشته است،  اما با ورود تدریجی به دنیای مدرن این رسم ها کمرنگ شدند. بسیاری از بین رفتند و بسیاری هم به مقاومت ادامه می دهند. ورود ماشین آلات جدید، احداث راه ها، تلفن، رادیو، تلویزیون، و از همه مهمتر اجباری شدن آموزش و پرورش، بالا رفتن سطح سواد و پیدا شدن قشرهای جدید، کارمندها، معلم ها، پزشکان و در مجموع دنیای مدرن، ایجاب کرد که تغییراتی در رسم ها بوجود بیاید. در گذشته پسری یا دختری اگر از تصمیم خانواده در انتخاب همسر امتناع می کرد، قیامتی به پا می شد. اما الان هیچ پدر و مادری بدون رضایت فرزندان نمی تو انند آنها را وادار به ازدواج با شخص خاصی بکنند. استبداد خانواده و قبیله رنگ باخته است و استقلال فردی جای آن را گرفته است، چرا که یکی از مولفه های جامعه مدرن فردباوری وخودمختاری فردی است. در گذشته دختران مطیع خانواده و پدر و برادران بزرگتر و بعد شوهرانشان بودند. آنها  مظلومانه کار می کردند، در گله داری، کارهای خانه و قالی بافی بی سر و صدا با سری ا فتاده، یاشماق در دهان و اگر صدایشان می کردی با ایما و ا شاره جواب می دادند، چرا که شرم و حیا از نشانه های نجابت یک دختر ترکمن بود. شاملو که در دهه سی بین ترکمن ها زندگی و کار کرده بود، با دیدن این صحنه ها یکی از زیباترین شعر های خود را سروده، بیایید آن را  بخوانیم:

 


ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حاجی رو

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:جمعه 8 شهریور 1392-09:08 ب.ظ

 رسوم اجتماعی، رفتارهایی هستند که بر اثر تکرار فراوان و تثبیت کنش های متقابل اجتماعی بوجود می آیند. هر رسمی در نخستین مراحل پیدایش خود، وسیله رفع یک یا چند نیاز اجتماعی بوده است. برخی رسم های اجتماعی که برای خوشامد دیگران صورت می گیرند، آداب اجتماعی و رسم های دقیق و معتبر عمومی که از دیرباز مانده باشند، سنت اجتماعی خوانده می شوند. ( نقل به مضمون از آریانپور)

یک ضرورت باعث بوجود آمدن رسوم و آداب و سنن اجتماعی می شوند. ضرورتی که باعث دوام و بقای یک قوم یا ملت می شوند. آنها در طی قرن ها صیقل می خورند و به شکلی پایدار به حیات خود ادامه می دهند. همچون تارهایی نامرئی از انسجام قومی پاسداری کرده، آحاد اجتماع را به هم پیوند داده از اضمحلال آن جلوگیری می کنند. شرایط محیطی و اقلیمی، شیوه معیشت و بسیاری عوامل دیگر سنن اقوام مختلف را از همدیگر متمایز می کنند. به عنوان مثال، قومی که با گله داری امور خود را می گذرانند با آنان که در کنار دریا و با ماهیگیری  ارتزاق می کنند آداب و رسومشان تفاوت دارد. اقوام اسکیمو که مجبورند در هوای یخبندان قطبی زندگی کنند با آنان که در نواحی گرم استوایی به سر می برند، از شیوه لباس پوشیدن، تغذیه، مراسم ازدواج و بسیاری دیگر تفاوت اساسی دارند.

سنن اجتماعی چون از دیرباز بوجود آمده اند و قرن ها تداوم پیدا کرده اند، در مقابل بادهای تغییر مقاومت می کنند. اما با ورود مدرنیسم در صد و اندی سال پیش و تغییر شیوه معیشت از گله داری به کشاورزی و صنعتی شدن بسیاری از کارها از یک طرف و از طرف دیگر آموزش و پرورش نوین و گسترش رسانه ها و خارج شدن مردم از آن جامعه بسته و آشنایی با دیگر اقوام و ملل دنیا بسیاری از آداب و رسوم مجبور به عقب نشینی شده، یا از بین رفتند، یا تغییر شکل داده از حالت اولیه خارج شدند و بصورتی مسخ گونه به حیات خود ادامه می دهند فعلا من می خواهم چند رسم خوب را که از جوانی بخاطرم مانده بیان کنم:

1- یادم می آید در دهه ی 40 بود. در روستایمان خانه ی یکی از هم روستایی ها آتش گرفت. تمام لوازم خانه سوخت. اهالی ده هر کدام در حد وسع خود به آنها کمک کردند. یکی فرش برد، دیگری لحاف و تشک، ظرف و ظروف و غیره. این کار باعث ادامه زندگی آنها بصورت عادی شد.

2- بعد از برداشت گندم، گوسفندان را در مزراع گندم به چرا می برند. گوسفندان خوشه های گندم به زمین افتاده را می خورند. چوپان باید مواظب باشد که گوسفندان بیش از اندازه نخورند و اگر خوردند آب زیاد نخورند. وگرنه دچار امتلاء معده شده، تلف می شوند (ایمه دوشمک) در همان سالهای دهه ی 40 چوپانی غفلت کرده در نتیجه 70 راس گوسفند تلف شدند. گله را به ده آورده بودند و عده ای کارد به دست آماده بودند، بمحض اینکه گوسفندی می افتاد، ذبح می کردند. گوشت آنها قابل خوردن بود. چیزی که توجه مرا جلب کرد، این بود که گله دارهای دیگر، هر کدام یک یا دو و حتی بیشتر از این لاشه ها را با خود می بردند و در عوض به همان تعداد گوسفند زنده تحویل می دادند. به این ترتیب مانع وارد شدن ضربه اقتصادی به صاحب گله می شدند.

3- از این رسم ها فراوان می توان نام برد، مانند کمک به عروسی و مهم تر از آن در عزاداری. عروسی لااقل مقدمات دارد و از پیش تدارکاتی انجام می شود، اما مرگ قابل پیش بینی نیست. به همین دلیل صاحب عزا، سرگردان است. اینجاست که اقوام و آشنایان، آستین بالا می زنند. علاوه بر کمک معنوی، از کمک مالی و مادی هم دریغ نمی کنند. یکی گوسفند می آورد، دیگری برنج، روغن و ... مخصوصا در زمان های قدیم که امکانات امروزه نبوده، بعلت نبودن راه ها و دیگر امکانات، دسترسی به بازار مشکل بوده و اهمیت کمک به همدیگر در همین جا خود را نشان می دهد.

این آداب و رسوم همچون بیمه نامه ای نانوشته عمل می کرده. بیمه نامه ای که حق بیمه نداشته و پرداخت به خسارت دیده نه از روی اجبار و اکراه که با طیب خاطر بوده است.

4- نمی توانم از آداب و رسوم بگویم و از رسم بسیار زیبای "یاوار" در بین ترکمن ها یادی نکنم و آن نوعی بسیج همگانی بود برای کمک به کسی. وقتی احساس می شد، مثلا شخصی در برداشت گندم، دست تنهاست و از عهده اش به تنهایی برنمی آید، اعلام یاوار می شد و دسته جمعی به او کمک می شد. یا برای پشم چینی گوسفندان، معمولا یک روز قبل یک نفر مامور می شد با اسب در ده بگردد و خبر بدهد که فلانی فردا پشم چینی دارد. صبح پشم چینان (قیرقیم چی لار) با دو کارد (قیچی مخصوص پشم چینی یا قیرقیلیک) در دست گروه گروه می آمدند. حتی نوجوانان در این مراسم شرکت می کردند. آنها به گله زده پای گوسفندان را گرفته به میدان پشم چینی می آوردند. آنها را با گویلیک (طنابی از جنس پشم) می بستند و آنگاه هیاهای پشم چینی، مسابقه دادن ها، رجز خوانی ها، شوخی ها و متلک ها به همدیگر شروع می شد. پیرمردها هم می آمدند، در سایه نشسته و دو کاردها را با سنگ کارد تیزکنی، تیز می کردند. بچه های کوچکتر هم پشم ها را جمع می کردند. به این ترتیب یک گله گوسفند تا ظهر، پشم هایشان چیده و سبک و سرزنده می شدند. بعد از اتمام کار هم ضیافت ناهار برپا بود و بعد صاحب گله از شرکت کننده ها تشکر کرده و با تانگری یالقاسین (خدا عوضتان دهد) آنها را بدرقه می کرد.

5- یکی دیگر از این رسم های خوب، کمک به افراد یتیم یا مستمند در هنگام ازدواج بود. افراد ایل جمع می شدند، و معمولا یکی از بزرگان که اوتوریته خاصی نسبت به دیگران داشت، به هر کسی تکلیف می کرد که چقدر پرداخت کند (کوپ قونان، آغساغینی بیلدیرمز). ضرب المثلی است که همین معنا را می سازد. گله ی بزرگ، لنگ یا زخمی خود را نشان نمی دهد. می دانیم که درندگان به حیوانات ضعیف یا زخمی حمله می کنند، اما وقتی گله متحد است، آنها در دل گله پنهان می مانند.

همانطور که در ابتدای این نوشته آمد، با تغییر شیوه زندگی بسیاری از این آداب و رسوم یا از بین رفتند یا تغییر شکل دادند. دیگر کسی با گاو زمین را شخم نمی زند. با داس درو نمی کند (لااقل در کشت های اساسی مثل گندم). ماشین های کاشت و برداشت جای آنها را گرفته اند. دختران و زن ها وارد کارهای عمومی و اجتماعی شده از آن شیوه سنتی زندگی خانه نشینی جدا شده اند. رسم ازدواج های درون گروهی یا طایفه ای از بین رفته، ازدواج با طایفه های غریبه امری عادی شده است. دیگر "یاد ایل لر یامان ایل لر" معنا ومفهومی ندارد. سرودی که برای دخترانی خوانده می شد که عروس ایل های بیگانه می شدند.

و حال می خواهم از یکی از رسم هایی که هنوز اجرا می شوند اما تغییر ماهیت داده، بگویم:

می دانیم، ترکمن ها همچون دیگر اقوام، مردمانی مذهبی هستند. در زمان های قدیم که حج رفتن کار دشواری بوده و فقط مردمانی زاهد و مخلص و از جان گذشته به حج می رفتند. سفر آنها ماه ها و شاید یکسال طول می کشیده است. در نتیجه راهیان سفر مکه از احترام فوق العاده ای برخوردار بودند. هر کسی سعی می کرده کمکی به آنها کرده، از ثواب زیارت آنها نصیبی ببرند و راهیان مکه در طول مسیر بدون شرم به در خانه ها رفته تقاضای کمک می کرده اند. وامبری که به همراه عده ای از حاجیان به ترکستان سفر کرده، این را عنوان می کند. آنها شکم خود را از کمک مردمی سیر کرده توانسته اند سفر خود را ادامه دهند. به نظر می آید کلمه "حاجی رو" یا بشکل مخفف "حجیرو" در همین رابطه درست شده. اما متاسفانه عده ای مفت خور از این اعتقادات مردم سوءاستفاده کرده و بدون آنکه قصد زیارت مکه را داشته باشند، خود را حاجی رو نامیده و این کلمه به معنی سائل و دوره گرد تغییر معنی پیدا کرده است. بهرحال در آن زمان کمک به حاجیان که با تحمل خطرات زیاد به مکه می رفتند، معنی و مفهومی داشت و این رسم کمک هنوز هم ادامه دارد. گرچه راهیان کنونی مکه احتیاجی به آن ندارند. اما آنها باید مقدار کمک هر کسی را یادداشت کرده به تناسب آن سوغاتی بدهند! و اگر کمتر بدهند پچ پچ ها - مخصوصا خانمها با عرض پوزش -  شروع می شود. حاجی بنده خدا که باید بیشتر به فکر انجام مناسک حج و حالت روحانی آن باشد، از دغدغه هایش سوغاتی هایی است که به هر کس به تناسب کادویی که داده، باید تهیه کند. و غالبا بعضی ها هم از دستشان در می رود و تناسب سوغاتی به هم می خورد و بعضی ها که قهر می کنند و بعضی ها هم پشت سرش حرف می زنند و ... .

خب، دوستان عزیز اگر شروع این رسم برای رفع نیاز امر خیری بوده و کمک کننده بدون چشم داشت به راهیان کعبه کمک می کرده، حال که غالب حاجی ها اصلا نیازی به کمک ندارند، بدون تحمل مشقت می روند و به سلامتی برمی گردند، از یک طرف چه لزومی به کمک و اگر کمک می شود، بهتر نیست که آدم توقعی نداشته باشد؟

                                                                                       روستایی ساده آدم

                                                                                       1392/6/2




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چشم هم چشمی

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:یکشنبه 6 مرداد 1392-08:59 ب.ظ

حسادت نوعی رنج است. رنجی که شخص از موفقیت و شادمانی و بختیاری دیگران می برد. و این دیگران معمولا خودی هستند؛ غریبه نیستند. گویا حسادت در وجود همه هست، اما عموما آن را کنترل می کنند و آن ها که نمی توانند و درجه حسادت آن ها از عموم مردم بیشتر است، تبدیل به آدم های حسود می شوند.آدم حسود همیشه رنج می برد. رنج او ناشی از این نیست که چرا خود شادمان یا بختیار نیست، بلکه از این است که چرا دیگران شادمان هستند. ضرب المثل " حسود هرگز نیاسود " از همین جا ناشی می شود. در مورد عمومیت حسادت در وجود همه، ضرب المثلی از مردم یوگوسلاوی می گوید: " اگر حسادت ویژگی های سوختن را داشت، نیاز به هیچ سوخت دیگری نبود ". گر چه من در این حد بد بین نیستم، ولی خب، بد هم نبود. لاقل آلودگی هوا کم می شد.

نقطه مقابل حسادت، غبطه است. کسی که غبطه می خورد، ناراحت نیست که چرا فلانی دارد یا موفق است، بلکه آرزو می کند که ای کاش خود نیز داشت یا موفق بود.

رقابت یا هم چشمی، تحت نظر گرفتن دیگری یا دیگران و تلاش برای عقب نماندن و سبقت جویی از آن ها است. و معمولا بین انسان های هم طراز اتفاق می افتد. در یک کلاس درس دانش آموزانی که در سطح بالایی از بقیه هستند معمولا با هم رقابت می کنند. و بقیه که توان رقابت با آن ها را ندارند، معمولا با گفتن متلک و یا گفتن کلمه "خر خوان" به آن ها سعی می کنند دل خود را خنک کنند. در جامعه هم همین طور است. رقابت اگر سازنده باشد، مفید است. مانند رقابت های ورزشی، تحصیلی، تولیدی ... که باعث پیشرفت جامعه می شود. اما رقابت ناسالم، رقابت در عرصه هایی است نمایشی، جلوه فروشی و خودنمایی و فخرفروشی. بار منفی کلمه چشم هم چشمی از همین جا ناشی می شود.

کسی که مبتلا به چشم هم چشمی است، با فخر فروشی و خودنمایی سعی در چزاندن دل دیگر رقبا را دارد. اگر حسادت نوعی رنج است، چشم هم چشمی لذتی است که از به رنج بردن دیگران به دست می آید. در واقع چشم هم چشمی تحریک حس حسادت دیگران است. خانمی که هدیه ای از شوهرش گرفته یا فرقی نمی کند، خودش جواهری، چیزی خریده تا آن را نشان دیگران ندهد، آرام نمی گیرد. می گویند خانمی که انگشتر نویی خریده بود، در  مجلسی هر کاری کرد، کسی متوجه انگشترش نشد، آخر با لحن سوزناکی گفت: " آه هوا چقدر گرمه، انگشترم را دربیارم ". یا " شیطان را دیدند که قاه قاه می خندید. سببش را پرسیدند، گفت به خانمی کلی لباس و جواهرات گران قیمت داده ام، اما او را در خانه حبس کرده ام تا نتواند به کسی نشان بدهد، حتی تلفن او را قطع کرده ام. "

        البته برای این که مورد غضب بعضی فمینیست های دو آتشه قرار نگیرم، باید بگویم این امر مختص خانم ها نیست، در آقایان هم وجود دارد. منتهی با اشکال دیگر. مثلا بیشتر مدل و نوع اتومبیل، مارک کت و شلوار و حتی آدرس خانه. و بعضی ها هم با گوشی های موبایل. می بینید طرف گوشی گران قیمت آن چنانی خریده ولی حتی نمی تواند جواب پیامک را بدهد. کاربرد مهم نیست، کلاس مهم است. بواقع ملاک شخصیت بعضی ها همین چیزهاست. نوع گوشی، مدل ماشین و ... .

اما انصافا نباید از حق گذشت، اگر چشم و هم چشمی نبود، بازار می خوابید. شاید بیشتر رونق بازار حاصل چشم هم چشمی باشد. آن ها که دارند، یعنی مرفهین بی درد، و می توانند، هر سال از مبلمان خانه گرفته تا تلویزیون و پرده ... را عوض می کنند و آن ها که ندارند، یعنی اقشار آسیب پذیر هم خیالشان راحت است، قاطی این بازی ها نیستند؛ می ماند این وسط مرفهین با درد یا اقشار میانه که سعی می کنند با هزار قرض و قوله و وام و قسط و غیره از قافله عقب نمانند.

به نظر می رسد موفق ترین قشر بازاری ها، پارچه فروشی ها و چارقد فروشی ها (مناطق ترکمن نشین) باشند. جنسی را می آورند و با قیمت بالا عرضه می کنند. بدیهی است عده خاصی قادر به خرید هستند. بعد از مدتی بیست درصد ارزان تر می کنند. اگر بار اول یک درصد از مشتری ها خرید کنند بار دوم ده درصد و همینطور ادامه می دهند تا حتی به هشتاد درصد قیمت اولیه هم تنزل پیدا می کند. و البته باز هم برایشان سود دارد. یک درصد اولیه با آن که می دانند بعد از مدتی این جنس ارزان می شود، می گویند مهم نیست، همان یکی دو ماه قبل از دیگران پزش را بدهیم کافیست.

یادم است قدیم ترها که از ده به بازار می رفتند برای فروختن چیزی، دعا می کردند: " حاقلی آزراق، پولی کان راک ساتاشسین" یعنی مشتری کم عقل و پولدار ملاقات کنی یا به تورت بیفتد. به نظر می رسد فروشندگان هم همین خواسته را دارند و از آن سود می برند.

در پایان آرزو می کنم،حسادت و چشم هم چشمی در جامعه ما با رشد فرهنگی وبالا رفتن شعور اجتماعی از بین برود.آرزوییست محال، ولی من آنچه محال است آنم آرزوست.

روستایی ساده آدم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مشورت

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:جمعه 7 تیر 1392-01:38 ب.ظ

     مشورت امر خوبی است، کاریست انسانی و هیچکس از مشورت کردن با دیگران ضرر نمی کند. اما بعضی ها منظورشان از مشورت کردن با دیگران، فقط شنیدن رای موافق است و نه نظر واقعی طرف. من که آدم ساده لوحی هستم، متوجه این امر نبودم و نه چند بار که چندین بار بر سر این موضوع مورد شماتت قرار گرفتم. به چند نمونه اشاره می کنم.

     به دیدن دوست مغازه داری رفته بودم، او گفت: خوب شد آمدی چون می خواستم با تو مشورتی داشته باشم. می خواهم ماشینم را عوض کنم و مدل بالاتر بخرم. من باید می گفتم مبارک است و قال قضیه کنده می شد، اما سادگی کردم و نگاهی به قفسه های خالی مغازه اش انداختم و گفتم: بهتر نیست به جای خریدن ماشین مدل بالاتر، در مغازه سرمایه گذاری کنی، جنس مغازه ات را جور کنی تا درآمد بیشتری کسب کنی؟ و بعدا البته می توانی ماشین مدل بالاتر هم بخری. طرف کمی رنگش عوض شد و احساس کردم خوشش نیامد. فردای آن روز وقتی به خانه برگشتم، دیدم خانم ناراحت است و گفت: به تو چه که مردم می خواهند ماشین بخرند. خانم فلانی زنگ زد و گفت که شوهرت حسودیش می شود ما ماشین مدل بالا سوار شویم و کلی غر زد و ...

     یکی از بستگان آمد منزل و گفت که مشورتی با تو دارم. گفتم بفرما. گفت برای دخترش خواستگار آمده، گفتم طرف کیست؟ گفت از اهالی فلان شهر است و از طریق فلانی دختر ما معرفی شده و ... معلوم شد که با خانواده طرف آنچنان آشنایی ندارد. من  باز هم سادگی کردم و نظر واقعی خودم را گفتم: دختر تو هنوز جوان است، بهتر نیست کمی صبر کنی، اگر طرف خیلی خواستار است شش ماه یا یکسال صبر می کند. تا آن موقع شما هم بیشتر تحقیق می کنید، خانواده اش را می شناسید . . .  باز هم طرف رنگش برگشت و بعدا چقدر از طرف خانمش مورد نوازش قرار گرفتم. پشت سر من کلی لُغُز گفت: مگر فلانی ( یعنی من) دختر ما را بزرگ کرده؟ خودمان می دانیم چیکار کنیم. من هم گفتم، اگر به من مربوط نیست چرا با من مشورت می کنید؟ بگذریم، هنوز چند ماهی نگذشته بود که طرف را گریان دیدم. مرا که دید زد زیر گریه و گفت: نمی دانی یک مادر شوهر سلیطه ای دارد که مادر فولاد زره دیو پیشش فرشته است. سعی کردم دلداریش بدهم، اما چیز دیگری نتوانستم بگویم.

    دوستی را دیدم توی فکر فرو رفته گفتم چه شده؟ گفت: پسرم دانشگاه آزاد قبول شده، می دانی که شهریه اش چقدر است و نمی دانم او را بفرستم یا نه؟ شهری هم که قبول شده دور است. نظر تو چیست؟ ملاحظه کنید گفت نظر تو چیست؟ مردد بود و بلاهت و سادگی من هم که تمامی ندارد، باز نظر واقعی خودم را گفتم: دوست عزیز، اگر پسرت به این رشته علاقه دارد و هدفش علم اندوزی است و نه درآمد، خب برود بخواند. حالا بعداً کار پیدا کرد یا نکرد لااقل علم مورد علاقه اش را خوانده است. گفت: نه بابا علاقه کجا بود، برای اینکه قبول شود این رشته را انتخاب کرده. گفتم به نظر من اگر علاقه ندارد، چهار، پنج سال وقت خودش و کلی پول تو را تلف می کند با این حقوق کارمندی که می گیری. بهتر است برود سربازی، بعد از سربازی دوره ی فنی حرفه ای ببیند، حرفه ای یاد بگیرد خیلی بهتر است، انواع رشته های فنی مانند لوله کشی، نجاری، برق کاری . . . دوست محترم بنده فکری کرد و گفت: پر بیراه هم نمی گویی و رفت. آن شب وقتی رسیدم خانه، عیال را دیدم بسیار برافروخته و عصبانی. گفتم چه شده؟ گفت: به تو چه مربوط است که بچه ی مردم دانشگاه برود یا نرود؟ زن فلانی زنگ زد و کلی بد و بیراه نثار ما کرد. گفت مگر شهریه اش را شما می خواهید بدهید که غصه اش را می خورید؟ حالا پسرم لوله کش بشود؟ الهی بچه ی خودتان لوله کش بشود . . . گفتم بابا خودش نظر خواست من هم نظر خودم را گفتم.

     بگذریم، کمی از آن دوستم دلخور شدم. سال ها گذشت و من موضوع را فراموش کرده بودم. روزی در یکی از این چند شنبه بازارها می گشتم، دیدم یکی مرا صدا می زند: عمو عمو، پسر همان دوستم بود. حال و احوالی پرسیدیم. گفتم خب دانشگاه تمام شد؟ گفت عمو کجای کاری؟ دانشگاه که هیچ، سربازی هم تمام شد. گفتم: عجب زمان چه زود می گذرد. خب حالا چکار میکنی؟ اشاره ای به بساط جلویش کرد و گفت: می بینی که. توی بازار بساط پهن می کنم. هر روز یکجا. چکار کنم کار ما شده این. نگاهی به بساطش انداختم ، ظروف پلاستیکی بود. بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم جمع شد. خودم را کنترل کردم و با انگشت مگش کشی را نشان دادم و گفتم: یک مگس کش بده ( وقتی ناراحت می شوم با مگس کش به جان مگس ها می افتم .)

     کوچکتر که بودم، همیشه می شنیدم که تصدیق شش ابتدایی قدیم ارزشش از لیسانس حالا بیشتر است. من معنی این حرف را نمی فهمیدم. می گفتم مگر ممکن است شش کلاس کجا، لیسانس کجا؟ حالا می فهمم معنی اش چیست؟ آن موقع با شش ابتدایی در اداره جات استخدام می شدند یا معلم می شدند. حالا با لیسانس و فوق لیسانس می روند ویزیتوری، کارگری، بساطی . . . می شوند.

     بگذریم، موضوع صحبت ما مشورت بود، ضرب المثلی ترکمنی می گوید: کوپه گِنگِش بیلدینگی اِت. با جمع مشورت کن و آنچه خود می دانی عمل کن. اما خواهشا به آن مشورت دهنده ی بیچاره بد و بیراه نگویید!

 

روستایی ساده آدم

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کشف

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:دوشنبه 15 آبان 1391-01:22 ب.ظ

  وقتی صحبت از کشف و اختراع می شود، آدم ناخودآگاه بیاد کاشفان و مخترعان معروف تاریخ می افتد. همچون کریستف کلمب کاشف قاره آمریکا یا توماس ادیسون با 2500 اختراع از جمله لامپ الکتریکی و یا گراهام بل مخترع تلفن و البته بسیاری دیگر از انسانهای زحمتکش  و فداکاری که بعضا جان خود را در راه کشف یا اختراع خود دادند. کشف یا اختراع هر یک از این انسان های فداکار و مبتکر، تحولی عمیق در زندگی انسانها بوجود آورده است. همچنانکه در همین چند ساله با اختراع فن آوری های نوین همچون موبایل و کامپیوتر و اینترنت دگرگونی عظیمی در شیوه زندگی انسانها ایجاد شده است.

   اما در طول تاریخ کاشفان و مخترعان گمنام و فروتنی بوده اند که نامشان در تاریخ ثبت نشده و ممکن است کشف آنها کم ارزش بنظر بیاید. اما اگر موضوع را در ظرف زمان در نظر بگیریم، و هزاران سال به عقب بر گردیم، خواهیم دید که کشف یا اخترع آنها در زمان خود کمتر از اختراعات یا اکتشافات معروف تاریخ نیست. نگاهی به چند نمونه بیاندازیم:

   اولین کشف انسان یک قطعه سنگ بود. آنگاه که انسان از حالت میمونی بدر آمد و قامت راست کرد و دستانش آزاد شد، توانست با گرفتن یک قطعه سنگ بعنوان ابزار و استفاده از آن در کندن زمین، کشتن حیوانات و یا دفاع از خود استفاده کند. انسان موجودی ضعیف بود. او پنجه های شیر و ببر را نداشت، یا دندانهایش مانند دندانهای درندگان نبود، پاهای او سرعت دویدن چهار پایان را نداشت. اما یک ویژگی داشت که حیوانات نداشتند و آن مغز بزرگتر و پیشرفته تر بود. تحولی در او رخ داده بود. جهشی باعث افزایش حجم مغز او شده بود چیزی که او را از سایر حیوانات متمایز می کرد. اما این مغز خام بود. وقتی او اولین بار سنگ را برداشت و با آن حیوانی را کشت، احساس کرد که قدرتش زیادتر شده است. بتدریج یاد گرفت که از چه نوع سنگی در چه جایی باید استفاده کند. سنگ ابزار بود. آگاهی از کاربرد ابزار بر تکامل و گنجایش مغز انسان افزود. به این ترتیب انسان ابزار را ساخت و ابزار انسان را. اینگونه عصر حجر یا عصر سنگ آغاز شد. هر چه می گذشت ابزار ها متنوع تر و متکامل تر می شدند. کارد سنگی، تبر سنگی، نیزه سنگی  و ... انسان که قبلا فقط از راه جمع آوری میوه و دانه و یا خوردن پس مانده شکار حیوانات دیگر ارتزاق می کرد، خود تبدیل به شکارچی شد. در ادامه مرحله شکارورزی، او اهلی کردن حیوانات را آموخت و در ادامه جمع آوری میوه و دانه رمز حاصلخیزی زمین را کشف کرد. و عصر کشاورزی آغاز شد که خود سرآغاز و شروع تمدن است.

   بدرستی معلوم نیست که انسان آتش را چگونه کشف کرد. محققان احتمال می دهند بر اثر صاعقه و ایجاد آتش سوزی با آتش آشنا شده اند. بتدریج آنرا مهار کرده و در واقع آتش را رام کرده اند. عده ای می گویند انسان بر حسب تصادف سنگ چخماق را پرتاب کرده و مشاهده کرده بر اثر برخورد سنگها با هم جرقه زده و علف های خشک اطراف آن آتش گرفته اند. هر چه بوده آتش تحولی شگرف در زندگی انسان بوجود آورده. برای ایجاد گرما و روشنایی در شبها و غلبه بر تاریکی و دفاع در مقابل حیوانات وحشی و بعد ها ایجاد صنعت، از آتش استفاده های فراوانی شده و همچنان می شود. آتش چنان جایگاهی در نزد انسان پیدا کرد که حتی مورد پرستش قرار گرفت. آتشکده ها درست شد. که سالیان سال روشن نگه داشته می شدند.

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند            که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

     حافظ

     کمی از انسانهای اولیه دور شویم، یکی از کشف ها یا اختراعاتی که در زمان خود تحولی شگرف بوجود آورد، اختراع رکاب بود. امروزه ظاهرا رکاب وسیله پیش پا افتاده ایست. تا قبل از اختراع آن، سوارکار مجبور بود روی ما تحت خود بنشیند و برای کنترل خود شاید از زانوانش استفاده می کرد. اما با اختراع رکاب تعادل او زیاد شد، توانست روی اسب روی پا بایستد، بچرخد،کمانداری کند و ... .

  در کتاب امپراطوری صحرانوردان آمده است که : "اختراع رکاب باعث گردید که  مدتهای مدید صحرا نوردان شمالی "هون ها وسیت ها" برتری سرشار و تفوق بسیاری نسبت به سوارکاران قبایل بادیه نشین دارا باشند ."

    آیا تا به حال به عدد صفر فکر کرده اید؟ عددی که به تنهایی هیچ است. اما در مقابل هر عددی که بگذارید، آنرا ده برابر می کند. و کاربرد دیگرش، جایگزینی برای عددیست که وجود ندارد. مثلا برای نوشتن عدد یکصد و یک "101" جای دهگان وسط را پر می کند. چه کسی اولین بار صفر را کشف کرد ؟ گویا بابلیها، یونانیان و هندیها از اولین کاشفان عدد صفر هستند. درنظر بگیرید که پیدایش عدد صفر چه تحولی در ریاضیات و در زندگی انسانها بوجود آورده است.

     امروزه عادی ترین وسیله نقلیه، اتومبیل است. آیا فکر کرده اید که چه کسی اتومبیل را اختراع کرد؟ اگر به دایره المعارفها یا اینترنت مراجعه کنید، می بینید جیمز وات مخترع ماشین بخار است و نیکولا ژوزف کونیو خودرویی سه چرخ اختراع کرد و در آلمان بنز در سال 1887 موتور با احتراق داخلی را برای حرکت وسایل نقلیه بکار برد. هر چه زمان جلوتر رفت، این وسیله تکمیل تر شد. تا به اتومبیل های امروزی رسید. حال دوباره می پرسیم چه کسی اتومبیل را اختراع کرد؟ اگر قبل از اختراع اتومبیل، ارابه ها بوجود نیامده بودند و قبل از آن چرخ بوجود نیامده بود آیا ما در عصر حاضر اتومبیلی داشتیم؟ اتومبیل مجموعه ایست از چرخها و نیروی محرکه. نیروی بخار و بعدها احتراق داخلی توسط بنزین تحولی شگرف ایجاد کرد. ولی نقش اولین انسانی که چرخ را کشف کرد چه می شود؟ انسانی که ممکن است از غلتیدن تنه درختان در سراشیبی و یا هر چیز مشابه دیگری به رمز و راز چرخ پی برده باشد.

    و اما مهمترین کشف انسان در طول تاریخ از ابتدا تا کنون و شاید تا ابد، کشف زبان است. زبان انسانیت انسان را تکمیل کرد. و به او هویت کاملا انسانی داد. حیوانات علایمی صوتی از خود بروز می دهند. در هنگام ترس یا شکار و یا فرار صداهای خاص تولید می کنند. علایم صوتی آنها را متوجه بروز خطر یا وجود شکار و یا هشدار برای فرار می کند. در حیوانات زبان از این بیشتر تجاوز نمی کند اما در انسان زبان روز بروز متکامل تر می شود.

  در مورد چگونگی پیدایش زبان چون مربوط به هزاران سال قبل ( پنجاه تا صد هزار سال قبل ) می شود، دانشمندان فقط از حدس و گمان استفاده می کنند. در این مورد در کتاب "بررسی زبان " اثر جرج یول آمده است:

 " دیدگاه کاملا متفاوتی وجود دارد که اساس پیدایش زبان را صداهای طبیعی می داند. براساس این دید گاه، واژه های نخستین می توانند تقلیدی از صداهای طبیعی باشند که مردان و زنان بدوی از اطراف محیط زندگی خود شنیده اند . و اصوات اصلی زبان ممکن است از فریاد های احساسی از قبیل درد، عصبانیت، و یا شادی  و لذت بر خاسته باشند."

 ویل دورانت معتقد است "ایما و اشاره مقدم بر زبان بوده است." به هر حال بتدریج اولین کلمات که همان تقلید صداهای طبیعی است، بوجودآمده اند. مثلا وقتی می خواستند هشدار دهند که گرگها ممکن است حمله کنند، صدای زوزه گرگ را تقلید کرده اند و همینطور برای شکار حیوانات مثلا صدای گاو را در می آورده اند تا حضور گاو را اعلام کنند.

 مراحل رشد و تکامل یک نوزاد انسان آیینه تمام نمایی  از مراحل رشد و تکامل انسان در طول تاریخ است. مخصوصا تکامل زبان. نوزاد اولین بار صداهایی احساسی مثل گریه و بعد ها خنده و بعد با به هم زدن دستها هیجان هایش را نشان می دهد. بتدریج با لبهایش کلماتی مانند د د د  یا  با با با  و ... بیرون می دهد. وقتی آب می خواهد صدایی مثل اوووو یا مشابه در می آورد. آرام آرام بعضی خواسته هایش را با اشاره دست مثلا بطرف آشپزخانه همراه با صدای اووو منظورش را نشان می دهد که یعنی آب می خواهد. هر چه بزرگتر می شود، کلمات کاملتر می شود تا به جایی می رسد که جمله ها را کامل ادا کند. اگر در نوزاد این مرحله 2 تا 3 سال طول می کشد، در انسانهای اولیه هزاران سال طول کشیده است. بتدریج کلمات کاملتر و واضحتر شده اند بعد از نام گذاری مجرد هر چیز، اسامی عام بوجود آمده اند. مانند کلمه درخت که در واقع درطبیعت "درخت" نداریم. بلکه فلان درخت گیلاس موجود در جایی مشخص داریم. اما وقتی می گوییم درخت یعنی ویژگیهایی که بین آنها مشترک است و شامل ریشه، تنه، شاخه، برگ و  ... می شود.

  انسان بتدریج با ساختن جملات، توانست مفهوم ها را انتقال دهد. انتقال مفهوم ها راه های ارتباطی جدیدی برای تبادل نظر و افکار ایجاد کرد. بزرگترین فایده کلمات و انتقال مفاهیم پس از توسعه فکر، تعلیم و تربیت است. نسلهای جدید لازم نبود تجربیات گذشتگان را تکرار کنند بلکه توسط والدین آموزش داده می شدند. هر چه زبان پیشرفته تر می شد سرعت تکامل انسان افزایش می یافت. و از طرف دیگرانسان با خیال پردازی توانست غیر از دنیای واقعی دنیای دیگری در ذهن خود بسازد که هم باعث بوجود آمدن بعضی اختراعات می شدند "خیال پردازی واقع گرایانه" و هم در خیال دنیایی بهتر برای خود می ساخت. که از یک طرف منشا هنر و از طرف دیگر منشا وهم و جادو شد.

  در مورد اهمیت زبان صد ها جلد کتاب نوشته شده است و در این وجیزه نه فرصت پرداختن به این موضوع مهمی است و نه بنده بضاعت علمی کافی برای پرداختن به آن را دارم. هر چه هست، به قول اقبال لاهوری:

آب دریا را گر نتوان کشید         هم بقدر تشنگی بتوان چشید

  دوستان عزیز، داستان کشف و اختراع به درازای خلقت و تکامل بشر، طولانی و دراز دامن است. هدف این نوشته فقط این بود که یادمان باشد چگونه به اینجا رسیده ایم.

  پدری به فرزندش حکایت می کرد که: فرزندم من وقتی به سن تو بودم، کفش نداشتم که بپوشم. غذای کافی نداشتم که بخورم. و لباسهایم پر از وصله پینه بود و ... بچه طاقت نیاورد وگفت: بابا تو باید خوشحال باشی که با ما زندگی می کنی.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ویژگیهای شخصیتی افراد خود شکوفا

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1391-11:00 ب.ظ

                                     چه کسانی خود شکوفا هستند ؟

 مزلو را پدر روحانی روانشناسی انسانگرایی لقب داده اند. مزلو برای فهم و شناخت بالاترین استعداد های بالقوه ای که انسانها می توانند در خود پرورش دهند، نمونه کوچکی از اشخاصی را که از بیشترین سلامت روانی برخوردار بودند و می توانست به آنان دسترسی پیدا کند، مورد مطالعه قرار داد تا تفاوت آنان را با کسانی که از نظر سلامت روانی  متوسط یا بهنجار بودند تعیین کند. او از این بررسی یک نظریه شخصیت تدوین نمود .

   به عقیده مزلو هر فرد دارای گرایش ذاتی برای رسیدن به خود شکوفایی است. این بالاترین سطح هستی انسان شامل  رشد به سوی کما ل و استفاده  همه خصایص و قابلیت ها، یعنی به فعالیت در آوردن  تمامی استعداد های بالقوه است. برای خود شکوفا شدن ارضای نیاز هایی که در سطوح پایین سلسله مراتب نیاز ها جای دارند، ضروری است.

   بخش عمده پژوهش های مزلو خصایص اشخاصی که نیاز خود شکوفایی در آنان ارضا شده و از نظر روانی دارای شخصیت سالم تری هستند، معطوف بود. مزلو از این گونه افراد به عنوان قله رشد یابنده بشریت یاد می کند و دوازده ویژگی را برای آ نان بر می شمرد:

·  کارایی مثبت در قضاوت دارند. اینگونه افراد ناشناخته ها را به راحتی می پذیرند و در مواجهه با آن آرامش خود را از دست نمی دهند. هر چند ممکن است هنگامی که شرایط ایجاب می کند، ناآرام و نامطمئن باشند که این واکنش ها  برای همه انسان ها اجتناب ناپذیر است، اما در مقابل مجهولات حالت تدافعی نگرفته و آن را انکار نمی کنند و نهایتا برای مبارزه راسخ تر می شوند.

·  خود و طبیعت را بدون نگرانی و شکایتی می پذیرند، و واقعیت را همانطور که هست می بینند و می پذیرند. ریا کاری، دورویی، خود نمایی و نقش بازی کردن در نزد اینگونه افراد دیده نمی شود و به رغم کاستی های زندگی در آرامش زندگی می کنند و تنها در صورتی که قادر نباشند، ضعفها و کاستی های اصلاح شدنی را جبران کنند، احساس گناه و تاسف در آ نها دیده می شود.

·  رفتاری نسبتا خود انگیخته دارند، تصنعی رفتار نمی کنند و برای تاثیر گذاشتن در دیگران تلاش نمی کنند. هر چند که عرف اجتماعی را بنا به مصلحت می پذیرند، اما اجازه نمی دهند که مانع انجام کار هایی شوند که از نظر آنها مهم تلقی می شود. آنها ساده و طبیعی عمل می کنند.

·  اینگونه افراد چون درک صحیحی از واقعیت دارند و واقعیت را به راحتی می پذیرند و در ضمن خود انگیخته هستند، نسبت به امیال، انگیزه ها و عقاید خود هوشیاری عمیقی دارند و در مورد اینکه چه هستند و چه می خواهند و چه اعتقاداتی دارند، آگاهند.

·   نیازهایی چون نیاز های جسمانی، ایمنی، محبت، احساس تعلق را مانند مردم عادی ندارند و انگیزه های آنان برای فعالیت، رشد شخصیت، ابراز شخصیت و دستیابی به کمال انسانی است.

·   خود محور نیستند و در خود فرو نمی روند و همگام با بشریت گام بر می دارند. اینگونه افراد تنهایی را به راحتی می پذیرند و چون قادرند در برابر مسایلی که دیگران را آشفته می کند، آرام و خونسرد بمانند و از آنچه که موجب آزار است کناره گیری نمی کنند، ناکامی های شخصی را بدون واکنش های خشونت بار تحمل می کنند.

·  استقلال درونی دارند، خود فکر می کنند، خود تصمیم می گیرند و مسؤلیت خود و سرنوشت خود را به عهده می گیرند و به سخن دیگر بیشتر مختار و کمتر مجبورند. مستقل از محیط و اجتماع و با اهمیت زیاد ندادن به شهرت، افتخارات، پاداش و مقام، استعداد های درونی شان را بکار گرفته و به خود سازی مشغولند. از زیبایی های ساده زندگی لذت می برند و مواهب زندگی را پاس می دارند و اگر تجربه زیبایی بارها و بارها برایشان تکرار شود، اشباع نشده و قادرند هر بار از آن زیبایی با تجربه خوب همانند اولین بار لذت می برند.

·  رفتار آنان به شیوه برادران بزرگتر است. اینگونه افراد از کمبود های مردم عادی، غمگین، ناراحت و حتی خشمگین می شوند و به رغم جدایی از مردم با آنان همبستگی اصولی و بنیادی احساس می کنند.

·  افراد خود شکوفا نسبت به افراد عادی روابط محکم تر و عمیق تری با انسان ها دارند و مرزهایی که بین آنان وجود دارد را به راحتی حذف می کنند، این گونه افراد احساس عشق و شفقت را به راحتی برای افرادی که لایق عشق و شفقت هستند نشان می دهند و در مقابل عکس العمل های تند و خصمانه ای در مقابل کسانی که لایق رفتار خصمانه هستند، نشان می دهند و لازم به ذکر است که این خصیصه ریشه دار نیست بلکه واکنشی نسبت به وضعیت می باشد.

·   جاذبه های افراد خود شکوفا  به گونه ایست که تحسین دیگران را بر انگیخته و عده زیادی مرید آنها می گردند. و حتی ارادت تحسین گران باعث شرمساری آنها می شود. به معنی کامل دمکرات و فروتن هستند و از ناآموخته های خود با خبر هستند و بدون نمایش، مودبانه مهارت هایی را که کسب نکرده اند، از افراد واجد مهارت می آموزند و برای افراد واجد قابلیت، احترام صادقانه ای قائل هستند. آنها در تحقیر اراذل از حد مشخصی فراتر نرفته و خشم آنها در مقایسه با افراد کمتر مولود دمدمی بودن، آشفتگی، گیجی و ضعف اراده است. میان خیر و شر، وسیله و هدف، تفاوت قایل می شوند. آنها به گونه ای رفتار می کنند که گویی برایشان وسیله ها و اهداف به روشنی قابل تمیز هستند و بسیاری از اعمالشان به جای آنکه مانند دیگران وسیله تلقی گردد، هدف است.

·  افراد خود شکوفا به هر آنچه که دیگران طنز می نامند، نمی خندند و در واقع طنز را در ذات واقعیت می جویند. طنز های آنان و بذله گویی هایشان کسی را نمی رنجاند و ورای آن طنز ها حرفی برای گفتن دارند. این افراد کمتر از مردمان عادی شوخ طبع هستند و در طنز های آنان قافیه پردازی، حاضر جوابی شنگولانه، مزه پرانی کنایه دار و دست انداختن مردم بسیار کمتر از نکته های فیلسوفانه و تفکر برانگیز است.

·  خلاقیت و آفرینندگی یکی از صفت های مشخص افراد خود شکوفا است. خلاقیت در این افراد، خلاقیت ساده و بی تکلف است. بدون محدودیت و مقید بودن و بدون تحت فشار موانع قرار گرفتن از خود خلاقیت نشان می دهند. خلاقیت آنها در نویسندگی یا موسیقی  و هنر به نمایش گذارده نمی شود، بلکه بیان سلامت روان، شیوه ادراک و نوع واکنش نسبت به جهان، خلاقیت خاصی است که در آنها دیده می شود.

افراد خود شکوفا به راحتی فرهنگ را نمی پذیرند و یک کناره گیری درونی نسبت به آن دارند. اگر آداب و رسوم اجتماعی که مورد قبول همه است. آزار دهنده باشد، زیر بار آن نرفته و از آن شانه خالی می کنند، در مقابل فرهنگ غالب جامعه که نشانی از بی عدالتی داشته باشد با وجود اینکه تمایل به تغییر آن دارند، بی تابی نشان نمی دهند و صبورانه در جهت بهبود آن فرهنگ حرکت می کنند. این افراد قوانین شخصی مخصوص به خود را دارند و از آن پیروی می کنند تا قوانین جامعه.

 

                                                                                   تهیه کننده: محمد تقی معصومی

                                                                                   روزنامه همشهری 12 مهر 1378




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ما و آنها

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:سه شنبه 6 تیر 1391-08:26 ب.ظ

  دوستی که در دهه  پنجاه هجری شمسی در کشور آلمان غربی آن زمان تحصیل کرده بود، خاطراتی از آنجا تعریف می کرد که نقل بعضی از آنها خالی از لطف نیست:

  خاطره اول: اتوبان بزرگی در آلمان احداث شده بود. این اتوبان مسیر مهاجرت گونه ای از مارها را قطع کرده بود. آنها مجبور می شوند، از روی اتوبان بگذرند، در نتیجه تعداد زیادی از آنها در زیر چرخهای اتومبیل ها کشته شدند. هواداران محیط زیست که این صحنه را دیدند، تجمع کرده و اتوبان را بستند. و شعارشان این بود که تکلیف مارها چه می شود؟ دولت شرکت سازنده اتوبان را وادار کرد، زیر گذرهایی برای عبور مارها بسازد و دو طرف اتوبان هم فنس هایی نصب کردند تا مانع عبور مارها از روی اتوبان شوند.

   مقایسه کنید با وضعیت محیط زیست در ایران، مارها که چه عرض کنم دریاچه ارومیه با آن خصوصیات زیست محیطی منحصر بفردش در دنیا، دارد خشک می شود و کسی صدایش در نمی آید و اگر در بیاید ، " گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه که هرگز بجایی نرسد، فریاد است. "

   خاطره دوم: روزی ویلی برانت صدراعظم آن زمان آلمان غربی سخنرانی می کرد. دختر خانمی به او نزدیک شد. ویلی برانت منتظر که او چکار دارد، دختر کاملا به او نزدیک شد، عینک او را برداشت و ناگهان یک سیلی به گونه او نواخت. و این گونه اعتراض خود را نشان داد. بعد بیست مارک روی میز گذاشت و سر جایش نشست. جریمه سیلی زدن در آن زمان بیست مارک بوده و ویلی برانت اگر به دادگاه هم شکایت می کرد، بیشتر از این گیرش نمی آمد. اما چرا او عینک اورا برداشت؟ چون جریمه سیلی زدن به صورت یک عینکی صد مارک بود!

   البته این که کسی در ملا عام به صورت یک مقام دولتی که منتخب مردم است سیلی بزند، کار زشتی است. اما این که آن مقام دولتی به هر حال از نظر قانون حق بیشتری از دیگر مردم ندارد، خیلی جای حرف دارد.

  خاطره سوم از یک راننده کامیون ترانزیت: از یکی از شهرهای آلمان می گذشتم که احساس کردم چادر کامیون به چیزی گیر کرد. توقف کردم، آمدم پایین و دیدم شاخه درخت به چادر خورده و آنرا نیم متری جر داده است. در این حین سر و کله  پلیسی  پیدا شد و از من سوال کرد که چه شده؟ من با ایما و اشاره چادر  پاره و شاخه درخت را نشان دادم. پلیس بلافاصله بی سیم زد و عده دیگری آمدند. صحنه را بررسی کردند و من هم نگران که نکند مرا جریمه کنند. اما آنها تشخیص دادند که شاخه درخت خلاف کرده و شهرداری مقصر است. کاغذی بمن دادند و شهرداری یک چادر نو بمن داد!

  این مورد قابل توجه شهرداری های ماست و همه می دانند گرفتن خسارت که  پیشکش، برای انجام کاری در شهرداری ها از چه هفت خوان رستمی باید گذشت.

  خاطره چهارم از همان تحصیل کرده آلمان: در مجموعه آپارتمانی که ما زندگی می کردیم، پیرزنی همسایه ما بود که سگی داشت. این سگ در انجام بعضی از کارها به او کمک می کرد. یکی از این کارها این بود که هر وقت به چیزی احتیاج داشت سبدی به گردن سگ می آویخت، در حالیکه  پول و صورت مایحتاج درون آن بود. سگ از  پله ها می رفت پایین و از  پیاده رو به سر چهارراه می رسید. صبر می کرد تا چراغ عبور عابر  پیاده روشن شود، بعد عبور می کرد. به سوپر مارکت آن طرف خیابان می رفت و فروشنده هم که او را می شناخت، بعد از تحویل اجناس او را روانه می کرد. روزی ما هم زمان با آن سگ به سر چهارراه رسیدیم. خیابان خلوت بود و هیچ اتومبیلی رد نمی شد. ما منتظر روشن شدن چراغ عبور عابر پیاده نشدیم، ناگهان سگ شروع کرد به  پارس کردن به ما و اعتراض که چرا داریم خلاف می کنیم !؟

  و اما خاطره آخر از کشور خودمان: می گویند در اوایل دهه  پنجاه محمدرضا  پهلوی، آخرین شاه ایران که سرمست از  پول بادآورده نفت، با تکبر و نخوت در برابر خبرنگاران می ایستاد و دم از دروازه های تمدن بزرگ می زد،( بی خبر از طوفانی که چند سال بعد دودمان او را برخواهد چید ) روزی مهمانی خارجی داشت و او را سوار بر اتومبیل در خیابان های تهران می گرداند. و چنان که عادت او بود دم از  پیشرفت و توسعه می زد و می گفت که ما تا چند سال دیگر به تمدن بزرگ می رسیم و جزو چند کشور برتر اقتصادی و صنعتی دنیا می شویم. ناگهان چیزی توجه مهمان خارجی را جلب کرد و پرسید: قربان این نرده ها چیست که وسط خیابان نصب کرده اند؟ شاه گفت: اینها را برای این نصب کرده اند که مردم از هر جایی از خیابان رد نشوند و فقط از محل های خط کشی عبور عابر  پیاده تردد کنند. مهمان خارجی گفت: قربان شما زمانی به تمدن بزرگ می رسید که نرده ها را بردارید و مردم هم فقط از محل های خط کشی عابر  پیاده عبور کنند.

  چهل سال از این ماجرا می گذرد. و هنوز نه تنها نرده ها برداشته نشده اند که زیادتر هم شده اند. و نه تنها طولشان افزوده شده که ارتفاع آنها هم بلندتر شده، چرا که بعضی ها مانند قهرمانان ژیمناستیک با یک حرکت آکروباتیک از روی آن می پرند و زحمت بالا رفتن از روی  پل هوایی را به خود نمی دهند. و بعضی ها هم مثل سوسمار از زیر نرده ها خزیده رد می شوند. و کاربرد پل هوایی هم البته محل خوبی برای نصب تابلوهای تبلیغاتی است، چرا که از دور دیده می شوند!!

  براستی چرا ما اینگونه ایم؟ آیا مقررات را نمی دانیم؟ والله بالله ما می دانیم. با تک تک مردم اگر حرف بزنید، همه روشنند، همه آگاهند. و می دانند که باید مقررات را رعایت کرد. پس چرا می دانند و عمل نمی کنند ؟ ( یعلمون مالا تعملون )

  آیا همیشه باید سایه یک چماق بر بالای سر ما باشد؟ سالها  پیش در سال 1985 میلادی دوستی یک وانت تویوتا خریده بود. ناراحت بود که این ماشین اگر کمربند را نزنی مرتب بوق می زند. و می گفت باید بروم  پیش برقکار اتومبیل تا سیم بوق آنرا قطع کند. او حاضر بود سیم بوق هشدار دهنده را قطع کند، اما حاضر نبود کمربند را که برای ایمنی خود او بود بزند. اما امروزه که بستن کمربند اجباری شده و نبستن آن جریمه دارد، کمر بند می زند. هنوز هم او کمربند را بخاطر ترس از جریمه شدن می زند و گرنه، نه صدای بوق هشدار دهنده و نه صدای واق واق آن سگ آلمانی او را به این کار وادار نمی کند.

                                                                    

                                                                                    1391/3/28
 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

" آتش بدون دود "، تاریخ یا رمان!؟

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:دوشنبه 29 خرداد 1391-06:00 ب.ظ

      اخیراً دوستی به من گفت که آقای نادر ابراهیمی کتابی نوشته­ اند به نام «آتش بدون دود»، چاپ 1358، انتشاراتی روزبهان، که وقایع این داستان سال ­های قبل و بعد از 1320 در ترکمن صحرا رخ داده ­اند. در صفحه 89 جلد چهارم این کتاب مطالب سراسر کذب و توهین آمیزی در مورد محمد آخوند گرگانی (جرجانی) نوشته­ اند. من که فرزند محمد آخوند جرجانی می­ باشم بر خود وظیفه دانستم که در رد گفته ­های آقای ابراهیمی مطلبی بنویسم. در ابتدا باید ذکر کنم که: محمد آخوند (1346-1261) ده دوره یعنی دوره ­های 6 و 7 و از 9 تا 16 نماینده دشت یموت یا ترکمن صحرا در مجلس شورای ملی بوده است. سخنرانی­ های ایشان در مطبوعات مجلس و بعضی روزنامه ­های آن زمان موجود می­ باشد. آقای ابراهیمی در داستان خود به نقل از مردی به نام توماج توی قلی ساکن گنبد می­ نویسد: «آن کس که در صحرای ترکمن حزب توده را بنیان گذاشت و سخنرانی کرد، و نعره کشید، و سینه درید، و جز صدای سیاه خویش هیچ صدایی را نشنید، محمد آخوند جرجانی بود.» و ادامه می ­دهد: «اگر بدانید که او در روزگار رضاخان جلاد، رضاخانی شد، به مجلس شورا رفت، به سود رضاخان جوشید، علیه مدرس نعره کشید، صحرا را تضمین کرد که نوکر دست به سینه رضاخان باشد و بماند، پس از رفتن رضاخان نیم دایره چرخید، در برابر خود قرار گرفت، یک روز به گنبد آمد و گفت: ما آمده ­ایم تا اولین حزب اشتراکیون را این جا پایه­ گذاری کنیم: حزب توده را و...»

    این مطالب سراسر کذب بوده و محمد آخوند نه تنها بنیان ­گذار یا عضو حزب توده نبوده که مخالف آن حزب نیز بوده است. و هیچ سندی یا مدرکی برای اثبات این نظر وجود ندارد. اتفاقاً برعکس، حزب توده محمد آخوند را مخالف خود می ­دانسته و آقای غائب بهلکه از فعالین سرشناس حزب توده در ترکمن صحرا در آن زمان مطلبی علیه محمد آخوند در روزنامه ندای گرگان تاریخ 25 شهریور 1325 نوشته، که واکنش طرفداران محمد آخوند را برانگیخت و آن ­ها طی نامه سرگشاده ­ای حمایت خود را از محمد آخوند و اقدامات او بیان داشته ­اند. اسامی 84 نفر از اهالی ترکمن صحرا در ذیل این نامه سرگشاده قید شده است. که سند آن موجود می ­باشد.

       بی شک کسی که نامی از او در تاریخ مانده باشد بارها مورد ارزیابی و قضاوت دیگران قرار خواهد گرفت. محمد آخوند هم از این قاعده مستثنی نیست. کسی که 20 سال در یکی از حساس ­ترین دوران سیاسی ایران یعنی زمان رضاشاه و اوایل سلطنت محمدرضاشاه نماینده مجلس بوده است، این که کارنامه سیاسی او مثبت یا منفی بوده، به عهده محققین تاریخ سیاسی است و طبیعی است که او را نقد کنند و نقاط ضعف و قوتش را بیان کنند. اما هیچ محققی نمی ­تواند بدون سند و مدرک مطلبی را ارائه کند. محقق باید بدون حب و بغض و پیش ­داوری کار کند.

     شولوخف نویسنده نام­ دار روسی جمله ­ای دارد که: «تاریخ رمانی است که اتفاق افتاده است. اما رمان تاریخی است که ممکن است اتفاق افتاده باشد.» در واقع تاریخ اتفاق افتاده و زاییده تخیل نویسنده نیست، اما رمان زاییده تخیل نویسنده است. ممکن است از وقایع تاریخی الهام گرفته باشد، اما به هر حال ساخته ذهن نویسنده است. به همین خاطر بسیاری از نویسندگان متعهد و شریف، در ابتدای رمان ­های تاریخی خود می ­نویسند: «قهرمانان این داستان زاییده تخیل نویسنده هستند و هر گونه شباهت احتمالی با آدم ­ها یا حوادث واقعی تصادفی است.»

         حال در نظر بگیرید آقای نادر ابراهیمی در رمان خود که ساخته ذهن خودشان است، از یک شخص حقیقی نام می ­برد و سند و مدرکشان هم این است که به قول فلان شخص ترکمن محمد آخوند جرجانی بنیان­ گذار حزب توده در ترکمن صحرا می ­باشد و تحت این عنوان چهره ای غیر واقعی از ایشان به نمایش می­ گذارند.

         آقای نادر ابراهیمی! که متأسفانه مرحوم شده­ اید و ان شاءالله خداوند از گناهانتان بگذرد، «و ای کاش من شما را در قید حیاتتان ملاقات می­ کردم»، اگر نویسنده ­ای داستانی بنویسد و در آن این موضوع را بگنجاند که: به قول فلان شخص تهرانی نادر ابراهیمی که در خانه یک سرهنگ شاهنشاهی بزرگ شده شاه دوست بوده و با ساواک همکاری می ­کرده، اما بعد از انقلاب اسلامی نیم ­دایره­ ای چرخید و علیه رضاخان و رژیم پهلوی داستان نوشت. آیا به شما برنخواهد خورد؟ قطعا برخواهد خورد، چون او داستان نوشته است و در داستان نویسنده اخلاقاً نباید از اشخاص حقیقی نام ببرد. در عین حال زندگینامه نویسان می توانند در مورد زندگی شما بدون حب و بغض تحقیق کنند و منتقدان می­ توانند کتاب ­های شما را نقد کنند و این بار این کار به شما برنخواهد خورد.

احمد گرگانی - فرزند محمد آخوند گرگانی (جرجانی)

به نقل از صحرا 414

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دختر قالیباف

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:دوشنبه 8 خرداد 1391-09:41 ب.ظ

در پیام استرآباد نشریه داخلی کانون بازنشستگان آموزش و پرورش گرگان ویژه زمستان 90 شعری چاپ شده بود و چون این شعر الهام گرفته از یک دختر قالیباف ترکمن بود، دریغم آمد که خوانندگان صحرا آ نرا نخوانند.

    پرویز کریمی شاعر این شعر، از شعرای معروف گرگان می باشد. او در چگونگی سرایش این شعر می گوید:

   با احمد شاملو، هنوز خیلی جوان بود که آشنا شدم، و ... در یکی از سفرها که احمد شاملو همراه یک گروه فیلم برداری از طرف تلویزیون آن موقع برای تهیه فیلمی از قوم ترکمن به گرگان آمده بود، با من تماس گرفت و گفت، قرار است به آق قلا برویم، برای تهیه فیلم از " ترکمن " تو هم با من باش ... ترکمن صحرا برایم دیدنی، جذ اب و برانگیزاننده بود ...

    گروه فیلم برداری به کار خودشان مشغول بودند و من با شاملو به آلاچیق های اهالی سرکشی می کردیم. یک نفر مترجم هم از خود ترکمن ها که فارسی خوب حرف می زد، همراه ما بود به نام آقچلی که بعدها معلوم شد در گنبد قابوس دبیر ادبیات فارسی است. به آلاچیقی کم بضاعت رفتیم. دختر ترکمنی زیبا، جذاب و خیال انگیز پای دار قالی در حال گره زنی و شانه زدن فرشی نیمه بافته بود که نقش های دل آرایی داشت. ولی خودش از فرشی که داشت می بافت، دل آراتر و جذاب تر بود. من مبهوت مانده بودم. یک دفعه دستی روی شانه ام خورد و گفت: کجایی مرد؟ از حالت بهت بیرون آمدم. شاملو بود که حیران تر از من مجذوب دختر قالیباف و هنرش شده بود. و ... هنری در کار آفرینش هنری دیگر. هنر " خلقت " که مخلوق خالق است و هنر " فرشبافی " همان جا طرحش در حافظه ام شکل گرفت.

    نشستیم با شاملو بر سفره صاحب آلاچیق که مردی میان سال بود، چکدرمه دست پخت مادر خانواده را خوردیم، بعد دوتار آمان جان، که عاشقانه و دل سوزانه می نواخت. و نگاه شرم آگین دختر قالیباف، پرتوی که از دو خورشید درخشان چشم ها که در زمینه ای از مهتاب چهره قرار گرفته بود، متساطع می شد و ما را می نواخت، شبیه ترمه و حریر و ابریشم.

    وزن شعر دختر قالیباف از خود کارگاه قالیبافی گرفته شده، آهنگ شعر، همان آهنگ کوبش شانه بر آخرین ردیف فرش در حال بافته شدن است. برای این که ضربه های کوبه بتواند گره های پود را در لا به لای تار جا به جا کند.

   وقتی شاملو شعر را دید، گفت: تو دیوانه ای: دیوانه شعر ... شب را با شاملو گذراندیم. شب شاملو پیش من ماند. صبح موقع خداحافظی گفت: یک بار دیگر باید به آنجا برویم، گفتم کجا؟ گفت: همان جایی که تو دیوانه شدی. گفتم: من از روز ازل دیوانه بودم.

     دختر قالی باف

تقدیم به فرشته ی صحرا: سولماز که الاهه هنر، سر انگشتان اش را، به جای این که ببوسد، اشتباها گاز گرفته بود.

                      کوب،

                         کوب،

                            کوب،

                      تاپ،

                         تاپ،

                            تاپ،

                  کوپ، کوپ، کوپ.

                  تاپ،   تاپ،   تاپ.

 

                جبهه ای از خنجر و شب

                 دو دیده و مژگان،

         کرک بنا گوش

                  زیر مقنعه پنهان،

             تازه تر از قوس و قزح

                   تاق دو ابرو،

          دختر قالی باف و آلاچیق ویران،

 

         کوب ، کوب ، کوب .

         تاپ ،  تاپ ،  تاپ  .

        کوب ، کوب ، کوب .

        تاپ  ، تاپ  ، تاپ  .

 

      دختر قالی باف و آلاچیق ویران،

     دار بر افراشته و کلافه ی الوان،

     پیچه ی ابریشمی و ملیله و قیطان،

    کوب ، کوب شانه و اعجاز سر انگشت،

   حاصل خون

      شیون جان ،

        عصاره انسان .

 

   کوب ، کوب ، کوب ،

  تاپ ، تاپ ، تاپ ،

 کوب ، کوب ، کوب .

تاپ  ، تاپ  ، تاپ  .

 

خلوت کوی و برزن

  کسادی بازار ،

پیله وری در به در و طاقه ی قالی،

ذهن فروشنده، پر از دغدغه ی پول،

خورجین آذوقه ولی خالی.

 

کوب ، کوب ، کوب .

طاقه ی قالی

تاپ ، تاپ ، تاپ .

سفره ی خالی

 

                                                  ترکمن صحرا      تابستان  56




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2