تبلیغات
احمد گرگانی - مشورت

مشورت

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:جمعه 7 تیر 1392-01:38 ب.ظ

     مشورت امر خوبی است، کاریست انسانی و هیچکس از مشورت کردن با دیگران ضرر نمی کند. اما بعضی ها منظورشان از مشورت کردن با دیگران، فقط شنیدن رای موافق است و نه نظر واقعی طرف. من که آدم ساده لوحی هستم، متوجه این امر نبودم و نه چند بار که چندین بار بر سر این موضوع مورد شماتت قرار گرفتم. به چند نمونه اشاره می کنم.

     به دیدن دوست مغازه داری رفته بودم، او گفت: خوب شد آمدی چون می خواستم با تو مشورتی داشته باشم. می خواهم ماشینم را عوض کنم و مدل بالاتر بخرم. من باید می گفتم مبارک است و قال قضیه کنده می شد، اما سادگی کردم و نگاهی به قفسه های خالی مغازه اش انداختم و گفتم: بهتر نیست به جای خریدن ماشین مدل بالاتر، در مغازه سرمایه گذاری کنی، جنس مغازه ات را جور کنی تا درآمد بیشتری کسب کنی؟ و بعدا البته می توانی ماشین مدل بالاتر هم بخری. طرف کمی رنگش عوض شد و احساس کردم خوشش نیامد. فردای آن روز وقتی به خانه برگشتم، دیدم خانم ناراحت است و گفت: به تو چه که مردم می خواهند ماشین بخرند. خانم فلانی زنگ زد و گفت که شوهرت حسودیش می شود ما ماشین مدل بالا سوار شویم و کلی غر زد و ...

     یکی از بستگان آمد منزل و گفت که مشورتی با تو دارم. گفتم بفرما. گفت برای دخترش خواستگار آمده، گفتم طرف کیست؟ گفت از اهالی فلان شهر است و از طریق فلانی دختر ما معرفی شده و ... معلوم شد که با خانواده طرف آنچنان آشنایی ندارد. من  باز هم سادگی کردم و نظر واقعی خودم را گفتم: دختر تو هنوز جوان است، بهتر نیست کمی صبر کنی، اگر طرف خیلی خواستار است شش ماه یا یکسال صبر می کند. تا آن موقع شما هم بیشتر تحقیق می کنید، خانواده اش را می شناسید . . .  باز هم طرف رنگش برگشت و بعدا چقدر از طرف خانمش مورد نوازش قرار گرفتم. پشت سر من کلی لُغُز گفت: مگر فلانی ( یعنی من) دختر ما را بزرگ کرده؟ خودمان می دانیم چیکار کنیم. من هم گفتم، اگر به من مربوط نیست چرا با من مشورت می کنید؟ بگذریم، هنوز چند ماهی نگذشته بود که طرف را گریان دیدم. مرا که دید زد زیر گریه و گفت: نمی دانی یک مادر شوهر سلیطه ای دارد که مادر فولاد زره دیو پیشش فرشته است. سعی کردم دلداریش بدهم، اما چیز دیگری نتوانستم بگویم.

    دوستی را دیدم توی فکر فرو رفته گفتم چه شده؟ گفت: پسرم دانشگاه آزاد قبول شده، می دانی که شهریه اش چقدر است و نمی دانم او را بفرستم یا نه؟ شهری هم که قبول شده دور است. نظر تو چیست؟ ملاحظه کنید گفت نظر تو چیست؟ مردد بود و بلاهت و سادگی من هم که تمامی ندارد، باز نظر واقعی خودم را گفتم: دوست عزیز، اگر پسرت به این رشته علاقه دارد و هدفش علم اندوزی است و نه درآمد، خب برود بخواند. حالا بعداً کار پیدا کرد یا نکرد لااقل علم مورد علاقه اش را خوانده است. گفت: نه بابا علاقه کجا بود، برای اینکه قبول شود این رشته را انتخاب کرده. گفتم به نظر من اگر علاقه ندارد، چهار، پنج سال وقت خودش و کلی پول تو را تلف می کند با این حقوق کارمندی که می گیری. بهتر است برود سربازی، بعد از سربازی دوره ی فنی حرفه ای ببیند، حرفه ای یاد بگیرد خیلی بهتر است، انواع رشته های فنی مانند لوله کشی، نجاری، برق کاری . . . دوست محترم بنده فکری کرد و گفت: پر بیراه هم نمی گویی و رفت. آن شب وقتی رسیدم خانه، عیال را دیدم بسیار برافروخته و عصبانی. گفتم چه شده؟ گفت: به تو چه مربوط است که بچه ی مردم دانشگاه برود یا نرود؟ زن فلانی زنگ زد و کلی بد و بیراه نثار ما کرد. گفت مگر شهریه اش را شما می خواهید بدهید که غصه اش را می خورید؟ حالا پسرم لوله کش بشود؟ الهی بچه ی خودتان لوله کش بشود . . . گفتم بابا خودش نظر خواست من هم نظر خودم را گفتم.

     بگذریم، کمی از آن دوستم دلخور شدم. سال ها گذشت و من موضوع را فراموش کرده بودم. روزی در یکی از این چند شنبه بازارها می گشتم، دیدم یکی مرا صدا می زند: عمو عمو، پسر همان دوستم بود. حال و احوالی پرسیدیم. گفتم خب دانشگاه تمام شد؟ گفت عمو کجای کاری؟ دانشگاه که هیچ، سربازی هم تمام شد. گفتم: عجب زمان چه زود می گذرد. خب حالا چکار میکنی؟ اشاره ای به بساط جلویش کرد و گفت: می بینی که. توی بازار بساط پهن می کنم. هر روز یکجا. چکار کنم کار ما شده این. نگاهی به بساطش انداختم ، ظروف پلاستیکی بود. بغض گلویم را گرفت و اشک در چشمانم جمع شد. خودم را کنترل کردم و با انگشت مگش کشی را نشان دادم و گفتم: یک مگس کش بده ( وقتی ناراحت می شوم با مگس کش به جان مگس ها می افتم .)

     کوچکتر که بودم، همیشه می شنیدم که تصدیق شش ابتدایی قدیم ارزشش از لیسانس حالا بیشتر است. من معنی این حرف را نمی فهمیدم. می گفتم مگر ممکن است شش کلاس کجا، لیسانس کجا؟ حالا می فهمم معنی اش چیست؟ آن موقع با شش ابتدایی در اداره جات استخدام می شدند یا معلم می شدند. حالا با لیسانس و فوق لیسانس می روند ویزیتوری، کارگری، بساطی . . . می شوند.

     بگذریم، موضوع صحبت ما مشورت بود، ضرب المثلی ترکمنی می گوید: کوپه گِنگِش بیلدینگی اِت. با جمع مشورت کن و آنچه خود می دانی عمل کن. اما خواهشا به آن مشورت دهنده ی بیچاره بد و بیراه نگویید!

 

روستایی ساده آدم

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:48 ب.ظ
Hey There. I discovered your weblog the use of msn. This
is an extremely neatly written article. I'll be sure to bookmark it and return to
read extra of your useful info. Thanks for the post.
I will definitely comeback.
cindapriess.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 04:00 ب.ظ
Asking questions are truly nice thing if you are
not understanding something entirely, but this article presents pleasant understanding even.
Shani
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:04 ب.ظ
It's wonderful that you are getting ideas from this post as well as from our argument made
here.
randycallicoat.wordpress.com
جمعه 6 مرداد 1396 10:12 ب.ظ
Having read this I thought it was very enlightening. I appreciate you finding the time and effort
to put this short article together. I once again find
myself spending a lot of time both reading and posting comments.
But so what, it was still worthwhile!
std testing near me
دوشنبه 5 تیر 1396 03:59 ق.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در
آیا واقعا کار کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما موفق به من مؤمن اما تنها برای while.
من با این حال مشکل خود را با فراز در منطق و یک خواهد
را سادگی به کمک پر همه کسانی معافیت.
که شما در واقع که می توانید انجام من را قطعا تا پایان در گم.
Normand
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 04:16 ق.ظ
hello!,I really like your writing so so much! percentage we be
in contact more approximately your post on AOL? I need
a specialist in this area to unravel my problem. May be that's you!

Looking forward to see you.
شنبه 16 مرداد 1395 07:14 ب.ظ
سلام وصد سلام دوست عزیزم نمیدانم جطوری سر از اینجا در اوردم بیاد دوستانم همین جوری اسما رو تایب كردم خوشبختانه دیدم كه مطلب قشنكی گذاشته بودی خیلی لذت بردم امید وارم همیشه شاد وسلامت باشید راستی اقای قجقی را از طرف من سلام برسان. اكراشتباه تایبی بود بزار به حساب پیری دید
چال چووروگ
دوشنبه 7 مرداد 1392 09:44 ق.ظ
خیلی سخته ! این که با ادم مشورت کنند و تورو در وایسی گیر کنی ونتونی واقعیت هارا بگی . ولی بهتره که آدم نظر واقعی شو بگه بالاخره در نهایت معلوم میشه دلسوز واقعی کیه .
مطلب جالبی بود .
اشنا
یکشنبه 6 مرداد 1392 02:16 ب.ظ
سی سال پیش پدرم برای اداهه تحصیل من با مادر بزرگم مشورت کردونتیجه ان شد که به جرم دختر بودن به جای تحقق بخشیدن به رویاهایم بنشینم خانه وفرش ببافم واینده ی درخشانی که معلم ها برای ترسیم کرده بودند را به باد فراموشی سپارم کسی چه میداند شاید هم به قول بزرگترها خیری دران بوده که من بعید میدانم .به قول پائولو کوئیلو خداوند به شکلی مرموز عمل میکند ونقشه هایش همواره موافق انچه مخواهم یا احساس میکنیم نیستند اما مطمئنا برای همه این چیز ها دلیل دارد.
یک دوست
پنجشنبه 3 مرداد 1392 12:37 ق.ظ
سسلام دوست عزیز .دنیای غریبی است یکی درتمنای مشورت با یک اهل فن ودیگری گریزان از پندوسخن.کاش همه انقدر جسور بودیم وضعف هایمان راقبول کرده وخود رابی نیاز از مشورت نمیدیدیم.کاش همیشه خودرامحتاج دانستن میدیدیم .
قادر پویان ( پنق )
یکشنبه 23 تیر 1392 06:15 ب.ظ
احمد عزیز با سلام
همیشه دو درس را در زندگی خود از بزرگان وارسته مان به یاد داریم . 1. جسارت در بیان عقیده 2. جرات در پذیرش اشتباه
که خوشبختانه هر دو ویژگی در شما به فراوانی یافت می شود. ثانیا صداقت و محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد.یاد و کمک فکری به دیگران دل بی کینه و چون تو این را نیز به وفور داری پس ناچار به سوختن و ساختنی چون معقتدی زندگی برگ بودن در گذر باد نیست بلکه امتحان ریشه هاست.
آلتین یرده یاتماز ، یاغشی لیق یولدا قالماز
پیروز وکامیاب باشید
سپید
دوشنبه 17 تیر 1392 11:46 ق.ظ
منم میخوام بنویسم هرچندماهرانه وکاربلدنیستم ولی چیزهایی که ازارم میده یا خوشحالم میکنه دوست دارم بنویسم نمیخوام زیادتوبحردستورنگارش برم برای همین ازم ایرادنگیرین
سپید
شنبه 15 تیر 1392 01:28 ب.ظ
چراساکتین خوبین به این فکرکن که همیشه برای سلامتیتون دعامیکنم
سپید
شنبه 8 تیر 1392 02:01 ب.ظ
امروزپیداتون کردم برام جالب بودکه ازهمه جا میگین بازم میام عالی عالی عالی
تانیش
جمعه 7 تیر 1392 05:08 ب.ظ
چندسال پیش یکی بهم گفت: فلانی به نظرت شعرامو بدم چاپ؟ از معراش خبر داشتم؛ گفتم بهتر نیست کمی عجله نکنی؟بعدازمدتی چند نفر آمدند پیشم، گفتند:فلانی ازت ناراحته؛ چرا گفتی شعرات بدرد نمی خوره؟ هیچی نگفتم.لبخندی زدم و
سکوت کردم.
به این نتیجه رسیدم که اگرحرف زدن نقره باشد سکوت طلاست.
اتفاقاً یکی دیگه هم آمد. گفتم معطلش نکن. بده چاپش کنن.
جمعه 7 تیر 1392 04:00 ب.ظ
نمیدونم چرا ادمها چرا وقتی مشورت میکنن ترجیح میدن چیزی رو بشنون که دوست دارن نه نظر واقعی طرف مقابل رو ؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر