تبلیغات
احمد گرگانی - یادداشتهایی از سر دلتنگی

یادداشتهایی از سر دلتنگی

نویسنده :احمد گرگانی
تاریخ:پنجشنبه 22 بهمن 1394-12:53 ب.ظ


بشنو از نی چون حکایت می کند     وز جداییها شکایت می کند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

زندگی با جدایی آغاز می شود و باجدایی هم پایان می پذیرد. پس هر زندگی در فاصله بین دو جدایی است. وجدایی غالبا دردناک است. برای همین نوزادان هنگام تولد گریه میکنند، برای اینکه از محیط امن وآرام که در بطن مادربوده اند، جدامیشوند. و هنگام مرگ که آخرین جدایی است، وابستگان متوفی با گریه او را بدرقه می کنند. اما این تمام داستان نیست. ازتولد تامرگ، ما بارها و بارها با جدایی آشنا می شویم. بسیاری از آنها سرنوشتی محتوم بنظر می رسند، مانند جدا شدن ازهمکلاسیها یا همدوره ای های سربازی، که بعد از اتمام آنها دوره ای دیگر در زندگی انسان شروع می شود. اما این خیلی دردناک نیست. ممکن است با بعضی از آنها دوستی را ادامه دهی وبعضی ها را هم بعد ازسالها که همکلاسی یا همدوره ای را دیدی، احساس می کنی حرفی برای گفتن ندارید، فقط یادآوری خاطرات گذشته.......

   اما ما جداییهای دردناک زیادی در زندگی داشته ایم. هرکسی که سنی از او گذشته باشد، لااقل در میانسالی محتملا جداییهای دردناک و غم انگیز داشته است . مرگ پدر یا مادر شاید پذیرفتنی باشد، هر چند دردناک است، اما مرگ دوست یا همسر یا برادر........ بسیار ناراحت کننده است. دردناکی هرجدایی بستگی مستقیم به میزان وابستگی طرفین دارد و میزان یا طول مدت افسردگی ناشی از آنهم به همان میزان وابستگی ارتباط دارد. وگرچه می گویند، ازدل برفت هر که ازدیده برفت، اما بعضی ها ممکن است از دیده چشم بروند، اما ازدیده دل چه؟ مگر به همین سادگی است؟

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر         کنایتیست که از روزگار هجران گفت

   جدایی قصه دراز دامنی است. سراسر ادبیات شرح این جداییهاست. چه مولانا که گفت:

بشنوازنی چون حکایت می کند               وز جداییها شکایت می کند

 وچه حافظ:

آن یارکز و خانه ما جای پری بود           سر تا قدمش چون پری ازعیب بری بود

 ........

از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد       آری چه کنم فتنه دور قمری بود

     

    چرا به موضوع جدایی پرداخته ام؟ مگرچه شده است؟ حقیقت اینست که موضوع جدایی فعلی من از نوع دیگری است. من از کوه جدا شده ام. شاید برای خیلیها این حرف مسخره بیاید، اما آنها از میزان وابستگی من به کوه بی اطلاعند :

   نمی دانم از چه سنی کوه پیمایی را آغاز کردم. فکر می کنم سالهای 53 یا 54 بود که اولین کفش کوهم راگرفتم. جای دوری نمی رفتم. دور و بر ناهارخوران و غالبا کتابی دردست می گرفتم، روی تخته سنگی می نشستم وکتاب می خواندم. آن زمان کوهستان خیلی خلوت بود، بعد ها دوستان جوان را ازچن سولی می اوردم و به کوه می بردم. از ناهارخوران پیاده تا آبشار دوقلو یا دوبرار ..........از سال 65 که در گرگان اقامت گزیدم، کوه رفتن من جدی تر شد. دوستانی را در کوه ملاقات کردم و گروهی تشکیل دادیم. اما من وسط هفته غالبا تنها به کوه می رفتم. درتنهایی احساس آرامش بیشتری می کردم. سالها گذشت، گروه از هم پاشید، دوستان به شهرهای دیگر رفتند. بارها کسانی را همراه می بردم و اگر کسی نبود، تنها می رفتم. همه فامیل و آشنایان می دانستند که نباید جمعه ها مزاحم من بشوند. کوه همیشه چون مادری مهربان مرا در آغوش خود می پذیرفت. در دامانش احساس آرامش می کردم، یک نوع یگانگی با طبیعت، دورشدن از روزمرگیها، احساسی خاص، احساسی چون احساس بودا در حالت نیروانا.

   اما موضوع صحبت ما ازجدایی بود: باید بگویم بارها و بارها با دردناکترین جداییها روبرو شده ام. دوستان بسیار عزیزی را از دست داده ام که هنوز که هنوز است، خاطره شان در نزد من بسیار عزیز هستند و دردناکترین جداییها برای من جدایی از آن یار بود کزو خانه من جای پری بود. اما اختر بدمهر از چنگ من بدر برد. سالهای بسیار بدی داشتم، آن ایام که آن یار بالابلند من در بستر بیماری بود. تنها پناهگاه من کوهستان بود. وقتی چاره ای نمی یافتم، به کوهستان پناه می بردم، گامهای تند و سریع بر می داشتم. در خلوت ترین جاها با صدای بلند می گریستم ، از بی پناهی و ناتوانی خود فریادهای جگر سوز می کشیدم.آه ای شاخه های پیچ پیچ درختان انجیلو شما خود شاهدید که در آن ایام برمن چه گذشت و چون از سر بی پناهی به خانه می آمدم، آن یار که بر جلو خان منظرم جلوه ای داشت، با نگاهی کنجکاو و کمی نا امید بر من نظر می کرد و خیلی آرام می گفت: آرام گرفتی؟ <کوشیدینگمی> و مگر کوشیمک به همین سادگی بود؟ در او نظر می کردم. به هم نظر می کردیم. نگاه از هم می دزدیدیم، هراسان بودیم. نمی خواستیم، نمی خواستیم که از هم جدا شویم، اما می دانستیم که این سرنوشتی ناگزیر است.به او می گفتم، ای کاش من بجای تو بودم، بچه ها مادر می خواهند. و او می گفت: این حرف را نزن. جای همچون تو پدری را من چگونه می توانم پر کنم.

   آه ای روزگار غدار، روزگار غدار

     آن یار را اختر بد مهر بدر برد. و من باز بارها و بارها به دامان کوه پناه بردم.

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز         که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت

   سوزناکترین ترانه ها را می خواندم و از دیده اشک می افشاندم:

 گیتدینگ یونه قولاغیمده سنگ ملایم سوزلنگ قالدی

 نازلی گوزل گوزلریمده گولیب دوران گوزلنگ قالدی

 

زمان گذشت، زمان گذشت. گرچه ازدیده برفت، اما هرگز از دل نرفت. ظاهرا من با زمانه ساختم. تقدیره تدبیر یوق. به ظاهر می گفتم و می خندیدم. سه چیز آرامم می کرد: شعر، کوه و سومی بقول حافظ:

غم کهن به می سالخورده دفع کنید         که تخم خوشدلی اینست وپیر دهقان گفت

  احساس کردم که باید بیشتر به کوه پناه ببرم. راه دوری نمی رفتم تا زودتر به خانه برگردم. غالبا وسط هفته دو بار یا سه بار می رفتم و می آمدم. دوستی هم بود که نمی خواست من در تنهایی در خود فرو روم، زنگ می زد و جمعه ها با او به کوه می رفتم. چیزی که می خواستم خستگی بود، خستگی جسم، باید خود را خسته می کردم، تا شبها کمی آسوده تر بخوابم. تا آنکه دوستی دیگر پیدا شد. به راه های کوتاه من قانع نبود. مثل بزغاله ورجه وورجه می کرد و از من می خواست به راه های دورتر برویم. محیط خانه کمی آرام شده بود و من احساس کردم می توانم به این دوست نو رسیده حال بیشتری بدهم . پس رفتیم و رفتیم. دوستانی دیگر پیدا شدند. و باز جوانانی دیگر از شهرها و روستاهای اطراف، همه مشتاق و آرزومند. مشتاق راه های دور، قله های ندیده، چشمه های ننوشیده. و دوستان باز افزون شدند. افزونی دوستان باعث نشاط خاطر من شد. دورانی دیگر آغاز شد. و من از شوق دیدار این دوستان در جمعه ها روزهای هفته را سپری می کردم.

   مسیرهای تند و دشوار، صعودهای نفس گیر، فتح قله ها ،زبله، تلنبار، لنده، شاهوار و هنگام فتح قله ،گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی. در مسیر های سخت هنگام خستگی یاران، ترانه ای را طنین افکندن، یا شعری را با صدای بلند خواندن. آتش افروختن در برف وباران.

  آه که چه شعرها که خوانده نشد و چه آوازها که در کوه طنین نیافکند و آن آتشهای اهورایی، آتشهای اهورایی. و آن شبهای جمعه، آن زنگهای تلفن: فردا چه ساعتی؟فردا کجا؟    .... فردا به سردانسر خواهیم رفت، فردا به زبله ، تلنبار، مازوکش.......

  

   اما ناگاه نهیب حادثه ای؟! ! اتفاقی ساده، دردی در زانو و احساسی ناگوار از اینکه نمی توانی حتی به سادگی راه بروی. زنگها را مایوس می کنی. چشمها را به انتظار می گذاری. یک هفته، یکماه، چندماه،  و می بینی می توانی جمعه ها در خانه بمانی و با حسرت این شعر حافظ بخوانی:

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود      دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

  می توانی جمعه ها در خانه بمانی، تلویزیون نگاه کنی . می توانی از دور به کوه چشم بدوزی و ببینی که می توان بدون کوه هم به زندگی ادامه داد. اما چه ادامه ای؟ با حسرتی در دل:

آه ­از این ­جور و تطاول­که ­در این ­دامگه ­است    و ای­ از آن ­عیش­ و تنعم­که ­در آن محفل بود

 

  آه ای کوه های مرتفع، ای قله های سر به فلک کشیده. ای زبله مغرور وای تلنبار گردنکش،  بدرود. ای آب سرد پیر میشی وای قله بلند شاهوار و ای لنده کوه سرکش، بدرود. وای چشمه گوارای مازوکش بدرود. بدرود. بدرود. چرا که مرا دیگر دیداری با شما نخواهد بود.

  و درود بر شبهای جمعه ساکت، درود. دیگر کسی بمن زنگ نمی زند. احمد، فردا دیر از خواب بر خواهی خاست. خمیازه ای و نگاهی از دور به کوه .شبی است تاریک و سنگین:


     بو گیجانگ توملوگی نیچیکسی آغیر

     یرینگ یاغیرنی سی آغرامدان یاغیر

    یا سویگی گونشی دوغسین داغلاردان

    یا دا سن روحیمی تازه دن دوغیر

 

 گرچه از کوه محروم شده ام با تمام تلاشی که کرده بودم:

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز      چه توان کردکه سعی من و دل باطل بود

 اما نا امید نیستم:

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرغیب   باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور


باز جای شکرش باقیست، دو یار دیگرم با من هستندکتاب و شعر. پس رو بسوی کوه بنگر و بگو: درود و بدرود:

  

روز وصل دوستداران یاد باد          یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی ایام چون ­زهر­ گشت      بانگ نوش شادخواران یاد باد

گرچه یاران ­فارغند­ از یاد من          از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند وبلا             کوشش آن حقگزاران یاد باد

گرچه صد ­رود است درچشمم مدام     زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند       ای دریغ از رازداران یاد باد


البته من می دانم یاران از یاد من فارغ نیستند. همیشه بیاد من هستند.همچنانکه من همیشه بیاد آنها هستم.

 

                                                         شب جمعه 7/5/1389

     




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
https://caritadaste.jimdo.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:42 ب.ظ
It's actually a nice and helpful piece of info. I am satisfied
that you shared this helpful info with us. Please keep us up
to date like this. Thanks for sharing.
How much does it cost to lengthen your legs?
شنبه 14 مرداد 1396 12:20 ب.ظ
At this time I am going away to do my breakfast, after having my breakfast coming over again to read additional
news.
Mai
سه شنبه 10 مرداد 1396 09:18 ب.ظ
Excellent blog here! Also your site loads up fast!
What host are you using? Can I get your affiliate link to your host?
I wish my web site loaded up as quickly as yours lol
http://vernettamonjaras.hatenablog.com/
جمعه 6 مرداد 1396 11:59 ب.ظ
Aw, this was an incredibly nice post. Taking a few minutes and
actual effort to make a superb article… but what can I
say… I hesitate a lot and never seem to get anything done.
at home std test
یکشنبه 4 تیر 1396 08:55 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل آیا واقعا حل و فصل کاملا با
من پس از برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع موفق به من مؤمن
اما فقط برای کوتاه در حالی که.
من با این حال مشکل خود را با جهش در منطق و یک ممکن
است را خوب به کمک پر کسانی که معافیت.

در صورتی که شما که می توانید انجام من خواهد قطعا
بود تحت تاثیر قرار داد.
Vada
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:41 ق.ظ
Hi, I do think this is a great web site. I stumbledupon it ;) I am going to come back yet again since i have book-marked it.

Money and freedom is the greatest way to change, may you be
rich and continue to guide other people.
رستم رجرجانی
یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 10:26 ق.ظ
با سلام. لطفا ایمیل یا تلگرامتونو برام بفرستید تا مقاله محمد آخوند رو از طرف استاد جرجانی براتون بفرستم. 09366134091
امید ایرانی
پنجشنبه 6 اسفند 1394 04:28 ق.ظ
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
خیلی دردآور بود. دوران سختی بود.
ان شاء الله بزودی خدا دوران شادابی و طراوت جوانی را به همه بازگرداند!
روغن کوهان شتر را برای دردهای پا توصیه می‌کنند.
دکتر محمدمهدی صفایی متخصص ارتوپدی و مفاصل (پاساژ ایرانشهر) جزو اطبای حاذق، باوجدان، چشم و دل سیر و مؤمن است.

ان شاء الله بزودی اتفاقات بزرگی در جهان رخ خواهد داد که بر سرنوشت بشریت و همهٔ ما تأثیرات شگرف مثبت خواهد داشت.
ان شاء الله ظهور آقا امام زمان(ع) قریب‌الوقوع است و با گسترش علم و دانش از ۲ حرف به ۲۷ حرف تمام مصائب بشریت از جمله بیماری‌ها علاج خواهند شد.
منتظر آن روزی هستم که دوباره شما را بر بلندای کوه‌ها و جنگل‌های در مه فرو رفتهٔ البرز مشاهده کنم، در حالی که لبخندی از سر مهر و خرسندی می‌زنید.

و آن روز دیر نیست.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته
محمد
جمعه 23 بهمن 1394 03:03 ب.ظ
سلام

درآمد ثابت ماهیانه داشته باشید

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان

100 درصد تضمینی


لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/poolsaz

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/poolsaz2

درصورت داشتن هرگونه سوال با ایمیل زیر در تماس باشید :
toopfile.ir@gmail.com
گروه پروانه
پنجشنبه 22 بهمن 1394 06:27 ب.ظ
با سلام خدمت مدیر محترم وبلاگ
گروه پروانه برای افزایش بازدید وبلاگ شما اقدام به ارسال پیام به وبلاگها میکند.
اگر میخواید بازدید وبلاگتون افزایش پیدا کنه به ما سری بزنید.
موفق باشید!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر